تبليغاتX
شعری بر سطرها ی قفس

شعری بر سطرها ی قفس

منتظر نقد و نظراتتون

منتقل شد به



www.rsher.blogfa.com







+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 0:10 توسط الف.باران |


عقربه ی بزرگتر
یا عقربه ی کوچکتر؟!
کدام باید شد!؟!
عقربه ی بزرگتری
که وقتی سرش دراز کرد
و توانست از نزدیک اعداد را ببیند
زودتر از ان ها گذشت
بی دل بستن
یا عقربه ی خوشبین کوچکی
که چون از دور با اعداد حرف می زد
دل می بست
و از هر یک ارام
حزن الود می گذشت!!
کدام باید شد!؟!
باید سر را دراز کرد
رفت کرد ان را تو ی سینه ی ادم ها
تا بفهمیم که ....!!؟
عقبربه ی کوچکتر...!!
خواهم بود
یا...
عقربه ی بزرگتر
یا کوچیکتر..
تیک تاک تیک تاک
دارد میگذرد

..
نه صبر کن
نگاه کن
عقربه ی کوچکتری هم باید باشد
اگرنه زمان حتی از هم می پاشد
هنوز به عفربه های کوچک نیازمندیم

چند روزه دیگه با توجه به یک اتفاق یا این وبلاگ حذف میشه یا میمونه!!1

+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 15:30 توسط الف.باران |


سلام

مثل همیشه منتظر نظرات مفیدتون هستم !!

 

فال قهوه نه

خواستم اینه ی قهوه بگیرم

 

چشمان فنجان قهوه

نزدیک می شد به صورت

نگاهی به درونم از حلق تا سینه

 نگاهی به چشم ها یم از اول راه تا عمق ان

و سپس

خود با رنگ بی رنگ

کم کم رنگ می کرد

یک نگاه کوچک

سپس ادامه ی نقاشی کردن کاغذ سر تاسر خودش

می خواست خودش را

شبیه ما کند

شبیه درون ما

 

و قهوه خوردن من تمام شد

نقاشی فنجان از من نیز

 

 

تا اخراش پاک پاک بود نقاشی فنجان

روی کاغذ شیشه ای تنش

اما

درعمق عمق درون

لکه هایی سیاه سفره انداخته بودند

دور هم بودند

 

عیبی نیست

هنوز در اولای درونم هست

ارتفاع نینداخته روی خودش

هنوز ...

می شود امیدوار ماند

می شود امیدوار باشیم!

 

اگر در دلم افکار گریه دار روی صحنه برود

انسان درونم گریه خواهد کرد

و سپس اب کشیده میشود

همان نوزاد های گناه حتی

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 16:48 توسط الف.باران |


مست ها را بیشتر دوست دارم

بی چشم و رو نیستند

 

مشروب می خورند

و شیشه های مشروب را می شکنند!!

 

چه سپاسگذاری از ساقی شیشه

بر زمین سرش

اهرام را می سازند!!!

 

 شراب ها را دوست دارم

وقتی ساخته شد

اهرام و کوه....

بر زمین سرشان

 

از فرعون مست

سپاسگذاری خواهند کرد

این بار وقتی شراب  ریخته شود به روشان

هم مستی میددهند

هم گل ها ی خون می گذارند

بر لب فرعون مست قصه ی ما

 

بی چشم و رویید

عقل ها را بشکنید عاقل ها !!!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 18:49 توسط الف.باران |


 

 

برگ های به قتل رسیده

باز جان گرفتند

با جادوی جادوگر نارنجی پوش

بر جاروی او سوار

و کوه ساختند در حاشیه ی خیابان

تا شاید

درخت بر دامنشان بروید

و با تمام وجود ان را از خود بیندازند

با یک جرعه فوت کردن باد

و اینست  جنایت درختان

و انتقام  بیهوده ی برگ ها

 

 

جای دار                   

بر گردن درخت

هزاران مدال سبز می اویزند!!!!

انگار که

در طبیعت کشتن صواب دارد

 

 

 

........................................................

تو مرا از خود انداختی

اما من از اشک خیسم

در زمین قاب میشوم

جادوگر هم مرا بر جارویش سوار نمی کند

 

تو مرا انداختی

اما نمی...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 21:36 توسط الف.باران |


گل های تلفن ای که
از ریشه ی سیم جدا شدند
پزمرده هم نشدند
بلکه
تولید مثل کرد حتی گلبرگ هایشان
شاید شقایق ها
شب بو ها
بنفشه ها
از داستان موبایل ها عبرت گرفتند
که وقتی طلاق می گیرند از ریشه
خود را می کشند
تا مبادا
کلمات دشنام
جملا ت ادمی طلبکار!!
به ان ها تجاوز کند

اگر کوزه ی ثانیه هاشان را پر می کردند
گل ها
از تقلید موبایل

ان وقت



در دکه
جای گل
مجله ی عکس گل را می فروختند

تو ازین هم که هستی گران تر می شدی!!!

خدا میلیون تومان جملات عاشقانه قیمتت بود!!!
نه دو زاری دل ساده ی من!

ممنون ازهمتون که منو راهنمایی میکنید برای این شعر هم منتظرمم!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 21:12 توسط الف.باران |


زورقی می شکافد سینه ی دریا را
اما
در دیدار دوباره ی دریا
اگر خیسسست
اگر دستان زورق به خون دریا ها الودست
باز اما
دریا نه شمشیری از اعماقش کشت می کند
نه....
دریا عاشقانه راه می دهد
اما
در رسم دریا ها
چاقو زنان کوچه ها ی اب
به دست زخم گوشمالی می شود
نه به دست زخم خورده
و اینست
که گاهی روزق ها
در دستان موج ها
که شاید
همان گوشت ها ی بریده شده ی ابند
خفه می شوند.....

و من دریا
تو قایق
من عاشقانه ستایشت خواهم کرد
اما
اگر می خواهی دریا باشم
ساده و احمق
خطناکست
بهع دست زخم انتقام می نوشی
اتشم در دل
کفش ها یش را پایش می کند
در شهر به دنبالت میفتد
و ان وقت
هرچه قدر ابی باشی
به دست سرخی اتش خواهی سوخت
بگذار دریا نباشم
نخواه بزرگ باشم
مخواه!!
کوچک هاگاهی بهترند


.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 19:32 توسط الف.باران |


خستگی اویزان می کند خود را
تازه از تششیع جنازه ی گذشته امده ام
پالتو ی سیاهم
در تن نحیف چوب لباسی
شروع می کنم
با زمزمه ها ی زبان خرفت فکر
فاتحه ی یاد اوری برای روح گذشته!!!
بسم الل......

چوب لباسی در کنج خانه لمیده
خوب یادمت هست
در ان زمان ها
نسبتی نداشتی با چوب لباسی؟

وقتی پالتوی سیاه درد
بر تن چوب لباسی
من در کنج خانه
به او خیره
برایش می خوانم همدردی نگاه را
وقتی در تمام منست
این ضخامت سیاه درد
الت چوبی نار فیق
در خانه
و من در دوردست بیرون
با پالتوی سیاه درد
بی هیچ یاری
یا...
یا همدردی نگاهی
زبانی

......
نسبتی نداشتی با چوب لباسی؟
تو که وقتی سیاهم
مرا در تهی تنها می گذاری
اما من .....

ممنون از دوستانی که تازه باهاشون اشنا شدم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 19:22 توسط الف.باران |


در خانه ی مروارید
بین سقف و زمین
غریبه است
دیوار شائن و فاصله
دیواری نیست
دیوار
همان هم اغوشی زمین و سقفست
شاید دست در دست یکدیگر داشتن
اگر شهر من صدف بود
اگر اینجا صدف
اگر ادم ها صدف را رفتار می کردند
شاید من هم مروارید
مروارید می شدی
به یک ریسمان اویزان
و جدایی ها تبعید می شدند از خشکی ذهن
مگر انکه پاره شود
ریسمان گردن اویز نبض ها

+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 16:12 توسط الف.باران |


شاید
شاخه و تنه ی شعله می خواست....!

----------------------------------------------

چوبی نرم و مرطوب
وقتی با دستان تنه و شاخه پرت شد
دل شکسته و سخت
شاخه ای خشک
که به نافش نام هیزم را بستند

دیگر در شاخه و تنه های درخت شعله ای
از تبار جنگل اتش بود
شاید شعله می خواست
جا ی شاخ و برگ مرده ای ان چوب باشد
مثل یک درخت..
نه جلادش

افسوس
انقدر همان چوب خشک شد
سنگین و سخت
تنه ی شعله ناتوان
از درخت شدن
برای این چنین بار سنگین
چوب
بر پیکر خسته ی شعله افتاد
جان میداد شعله کمکم
زیر بار سنگین هیزم
ضجه می زد
و کرم دستانش می لولیدند
بر تنه ی هیزم
تا شاید بتواند از خود بیندازدش
اما
هر گز رها نمی کرد
و چوب سیاه شد
به گناه قتل ساده لوحی

این بار
از قتل شعله
به دست هیزم ها می گویم
ای شما
که چشمانتان مه الودست به تهمت

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 23:56 توسط الف.باران |