تبليغاتX
شعری بر سطرها ی قفس

شعری بر سطرها ی قفس

منتظر نقد و نظراتتون

برگم
نه گلم که بشوم به مشامی نزدیک
بویییده و چیده
و نه درین نزدیکی باغبانی
که افتابه ی هجوم دل سوزی را
بریزد بر سرم
و تو زاله !
یک سحر خاطره امدی بر بالینم
و سخن ها ی نوازش را چه ملموسانه گفتی
من امیدوار شدم
بعد ازین بامداد خیالی
وقتی که خورشید بهتر را دیدیدی
بخار شدی از گرمای همان خورشید خائن
رفتی
تو هم نیز پرواز کردی
مثل گلها که چیده شد ند
پر زدن به گلدان ها
من هنوز در بستر این خاک ام

از ان روز به بعد
متنفر شدم از این افتاب نامرد
و فراری از او
پس اکنون پزمرده ای بیش نیستم
شبنم و افتاب و گل و باغبان
اگر همه نزدیک بودند مرا فراموش کردند
صد رحمت به همان قدم عابران دور دست
اگر ان ها مرا با خود نبردند
یا که عشقی را نورزیدند
تنهایی را از من گرفتند
مرا له کردند و کشتند
چه مرگ زیبایی مرا بردند
که در ان معنی این درد را نمی فهمم


+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 13:16 توسط الف.باران |


باران می بارد
قطره ها می کنند هر لحظه ی درک
تصادف با بام
من نمی دانم هنوز
پس از یک قرن حس
تفکر در شهر ها ی ثانیه
که این صدا
صدا ی نعره ی قطرات بیچاره
از ترس سقوط
یا که گریه ها ی ممتد بامست
چون هوا ابریست و ابر ها ی جدایی
باز داشته اند او را
از دیدن رخ زیبای معشوقش
اسمانی که خورشید را داشت

چتر ها رفته اند استقبال
باران می بوسد ان ها را
چتر ها ی سیاه سر قبری
هدیه ها شان
که دو جفت چشم همجنسه بارانست
از زیر چادر هاشان
به او هدیه می کنند

باران می بارد
زمین سخت
چون قطراتی
پس از یک عمر تنهایی
درکنار کنا یه ی چکمه ها ی مردم شهر
قطره ها او را لمس می کنند
ذوق زده می شود
از ذوق. گل الود.
ان قدر که احمق می شود

جا ی همان چکمه ها ی طعنه زن را
را در درون خود
یاد گاری می نگارد

باران می بارد
اشک می بارد
اشک تا باران می بیند
که از فرط خوشی می خواند اواز ها را
چون که ابری
منشائی
مقصدی دارد او
خود را که اندود اندوه می بیند
حسرت اندود می شود
او نیز می بارد
اما نه به در یایی
یا زمینی پر مناعت
از چشمی کوچکی
به روی دامنی ضخیم
به دامن ها هم حسودی می کند
که هزاران سر را می گذارند در خود
و هزاران اشک
اما اشک هیچ وقت ندارد هیچ در خود
اشک بود
اشکی که گریه نمی توانست کند
با تمام اشک بودن
اشک در معنی درد
در مکتب درک
نمی بارید
سقوط می کرد

دیر زمانیست که در علم انسان ها
می کنم مقایسه دل را
با اشک ها
اشک هایی بی چاره
که چرا شبیه بارانند اما باران نیستند
و ادمانی که چرا شبیهه ادمند
ولی ادم نیستند

باران می بارد
رویا های من نیز هم وزن اهنگ او
می بارد روی بام ها ی دل
تا که چند ساعتی خیس بماند

باران دیرگاهیست می بارد
لیکن از ازدیاید باران نجاست اندیشه
چشم ها او را نمی بینند
چشم ها را گل گرفته


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 21:40 توسط الف.باران |


شمع شدن اسانست
که از سوختن کم شدن

چون ماه که مبدا اش بدر
پس از ان کارش همیشه هلال شدن
اگر از سوختن
پرواز را می توانی
بگو عاشقم
اگر همه گفته اند شمع عاشقست
چون به همه باج نور می دهد
عشق از دریا یاد بگیر
که اگر از هلاک خورشید نگاهی
اب درونش هلاک شد
رفت اب
اما از بین نرفت
به پیشباز بخار پرواز رفت
فاصله بین رفتن و از بین رفتن
فاصله ی ابر و مه است
ما همه مه هایی هستیم
که صفت ابر به خود داده ایم
خواهش می کنم نظر بدید

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 18:41 توسط الف.باران |


خورشید رویش زرد بود
چون خجالت می کشید او
زین اسمان پر سخاوت
که نور را می دهد بر زمین سرد
پر از ادمانی . منبع درد
ادمان سنگ دل
سنگ نگاه
سنگ قبر پایان
او اگر نوری نمی کرد طارف
یا که نمی انداخت سنگ افتاب
در هاون عقل
فریب ها را چه کسی می دانست؟
یا که
کی دو چشمی میشد معلوم
تا دو ساده در میان سنگ ها
بشوند عاشق و دل داده ی هم
لب ها کجا بود
که بشوند دیده بی نور
تا هوس
بین دو ابر رخ
رنگیمان اغوش شود
او اگر نور نمی داد
کس نمی شد عاشق
در میان ندیده ها
همه مردم شهر
کور بودند
پستی خود را نمی دیدند
و نه پستی می کردند
و از درد اتش این عشق
کسی
فریاد نمی زند در کنج رنج
درون را
خورشید شب ها
رو به ستاره می کند
گدایی می کند ازو
دست و پایی را بهر فرراری شدن
اما ستاره ی طخس
تمسخر خود را خائنانه چشمک می زند


+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 21:14 توسط الف.باران |


اهو می شوم
می وزم
می دوم از حنگل قرن عقل
تا به دشت ها
می شوم
عاشق به دشت
اما
تریاک رضایت من
دویدن نیست
من گدایی می کنم تیر ها را
از همان چند صیاد
که ابرند
در اسمان بوته ها
پر از کمین
که بشکافند این حرمت را
بخورند برمن
بشوند بهانه
که بخوابم بر پیکر پر وسعت یار خویش(زمین دشت)
اما افسوسکه مرگ یکبارست
پیشه ی اهو ها
یک بار بوسه شدن و پس از ان
مرگست
اما
هیچ وقت
برای دعوت ترس
تا دشت قدم نمی زنند
اندیشه را
ترس را جا می گذارند می دوند
اهو شدن امروز
در میان اه و اهن
اهستگی قطار محموله ها ی حس
سختست
اخر
هیچ فیلسوفی
نشده ارسطویی که
دردر را منطق پاشی کند
عشق ابیست امروز
که برگ پوسیده ی فکر را اب می دهد
ریشه ی انجام را
چون که در خاک دشواری ها
دراز می کشد در درازا ی عمر
کسی نقاشی نمی کند
با اب یقین
(الف.باران)

+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 17:56 توسط الف.باران |


ای باد
تو مرا دست تخیل زدی
اما دست تو
جز یک نمایش نبود

به من پرده
نوازش کردی اری
اماجز لحظه ای بی برگشت نبود
ا

من را که به سقف حد
به دار اویخته بودند
با دست تو
رویای رهایی
اندکی به سرای مغزم
می تازید
اما
هیچ وقت هرگز
تو مرا از دار ها
دار های سنگی نه حتی نخی
رها نکردی
بلکه وعده ی وزش بار خود را
به گوش پیکر من تار زدی

چون باد بودی
باد گشتی
چون همه جهت برای رفتن داشتی
به هر جهت بی اعتئایی دادی
کاش تو هم
برای من تنها می امدی
ممتد از عشق بودی
می تازیدی نه که می وزیدی
می امدی نه که پرسه ی توهم می زدی

**
پنجره ها را باز کنید
پرد ه هایی که به دار سقف اویخته اند
چاپلوسی می کنند
همان یک نگاه زودگذر باد ها را حتی
ان ها طوفان را نمی شناسند
که برای رهایی
گاه گاهی
او را گدایی کنند حداقل
(الف.بارن)






+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 22:22 توسط الف.باران |