تبليغاتX
شعری بر سطرها ی قفس

شعری بر سطرها ی قفس

منتظر نقد و نظراتتون

انقدر در راه دنیا
می دویم با نعل وسوسه
جاده را با مهر قدم های خود
ننگین و سیاه می کنیم
ورنه این جاده ی بیچاره ی دنیا سیاه نبود
سفید بود
اما وقتی ما پر گناهان مسافران ان شدیم
سیاه شد
دیرزمانیست که گریه می کند این جاده ی بیچاره
که از بد تقدیر مسافرانش ما هستیم
دیر زمانیست می گرید
که چرا خدا این زمینش را
دشت بهشت نکرد
گریه ها ی او زجر ماست
دنیا از ما بیچاره ترست
که به او تیشه می زنیم
صحرا ی تیشه زنانش می کنیم
اشکال از خودش می گیریم
ما همه گناهکاریم
خدا اگر راهمان دهد به اسمان
اسمان رنگ کثیفی می گیرد به خود
از کفش ها ی پوشیده به قدم ها ی روحمان
که پرند از گل و لا ی فساد
هوایش ابری می شود
او هم نیز می گرید که چرا اسمان شد
تا سر سرای و رود ما شود
ای خدا
می خواهم با تو گویم
افسوس که همه کلماتی که از دلم بر خیزد
الوده اند
می ترسم
تا ان ها را به هوا نشان دهم
ما همه دانه ی اندرون خاکیم
جوانه می زنیم ازین خاک مکار
و وا ی به حالمان
که اگر ابیاری ایمان نرسد به خاک اندیشه ی ما
گل نمی شویم و چوبی خشکیده می گردیم
تا ما را ببرد دست فرجام
با نام هیزم به سمت اتش ها
هیزم ها همیشه بهر سوختنند و ما همه هیزم
گل شدن سختست
که خورشید لطف به هر کس نتابد برای رشد کردن
اگر بتابد
هرکس قدرت درک ندارد
ای خدا
کم فروشم
کافرم
هوس بازم که اگر رخ زیبایی دییدم
عروسک خیمه شب بازی وابسته به نازش شدم
دزدم
کافرم
حرام خورم
انم که سیاهی به درونم برا ی چرا می اید
تا علف ها ی سبز یاد تو را فنا کند
اما تو مرا ببخش
چه ارزوی محضی!





+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 23:0 توسط الف.باران |


(درد و دل یک دیوار )
برین دیوار اندیشه
در اتاق تاریک ذهن
که فانوس در ان طاقت بیداری نداشت و خوابید
خاطره ات قابست
و تو تصویری قاب شده
قاب خاطره ی تو دیرگاهیست اویزانست
برین دیوار اندیشه ی خاک خورده ی من
اما خودت رویت به من نیست
خودت درین قاب خاطره ها
این قاب که با میخ افسوس
همیشه کوبیده است
بر دیوار فکر
یاداوری ها ی من
به روی هوا ی ظاهر داری که
هرگزفکر تو را قاب تو را حمل نکرده
و اگر اویزان شوی رویش اندازد تو را . ای تصویر
رویت را بنا کرد ی
نور رخت را رها کردی
اما من همیشه سوال دارم
که چرا تو باز هم تصویرت . مهرت به سمت اوست
و سایه ی غمت برای من برای دیوار ها ی سکون
هیچ نمی شود کرد دیگر
طبیعت زندگی من این بود
که دیوار باشم برای حمل قاب فکرت
اما هرگز نه در مقابل تصویرت
اما بدان می پوسی .می پوسی
دیوار ها نمی پوسند
می پوسی
اما راستی کاش می پوسیدم
پوسیدن بهترست از تنها ماندن
!!!
چرا دیوارم کردی بنا؟!!
.
امروز با واسطه ی زبان بیل و کلنگها که می خورند مرا
دارم به دستان می گویم
که برای اخرین لحظه
قاب را وارونه بگذارند رویم!!
قاب را وارونه بگذارم رویم
تا من که حداقل هرگز او را نبوسیدم
به او بگویم خدانگهدار
من دیوارم ای اتاق
سقف را گذاشته ام روی شانه ام
اما همه ی دست مردم
چراغ را . نور را به ان سقف تنها همه ظاهر
اویزان می کنند
ان چه اویزانست به من
قاب هاییست که تصویرشان پشت به منست
من دیوارم
حتی عنکبوت ها خجالت می کشند
تار خود را لحظه ای رویم ببندند
چون که گرد و خاک هم با من قهرست
من دیوارم
ای گچ . اجر . سیمان
اهل نگاه
دست . چشم
من سالهاست تنهام
ایا شما تنها را می شناسید؟
پنجره به روی منست
من زجر نوشتن پنجره را در خود دارم
پنجره هیچ اما..
دسته ها را بر او برای امدن دستها به او ساختن
دیوارم
هیچ دیواری دسته ندارد
چراغی اویزان ندارد
ای که تو نامت را سقف این خانه گذاشتی
یک بار اسمان باش
به حالم ببار
ببار ان قدر که غرق شوم
شاید اب لطف کند
اغوش را بشناسد
و به من جذب شود
دیوارم
انسانم
اما نه دیو وارم و نه مثل انسان ها
یک لاشه ی دیگری مانند در گهواره ی دوری ها
دیوارم
یاد دارم روزی عاشق زمین شدم
او با همه پایین تر بودن از من
از درد ها ییی که داشتم
ناله هایم نلرزید
که من بشوم اوار و هم اغوش به رویش
چون می گوید . لیاقت عشق نداشتم
دیوارم
خاطره بسیار دارم
افسوس که ضربان کلنگ هم اکنون به رویم
دستانم را می لرزاند
نا توانم از نوشتن ها
می خواهم گریه کنم ا
ما اشک شان مقام می گیرد
اگر با من دیده شود
می خواهم درد دل کنم
اما اگر دیواری دیگر
در کنجی روبه رویم گوش به من ایستد
راه تنگ می شود
این عابران سرد او را خراب می کنند
انسانم
می خواهم با کسی گریه کنم
بگویم
باشم
افسوس که اشک هم با من نیست
تا اندکی به گونه ام می اید
می دود از ان تا فرار کند
چه رسد به ادمان دیگر
امشب حتی وازه ها سخت گیرند
درین بند با من خواندن

پس می روم
می روم تا تنها باشم
خداحافظ می گویم برای همیشه
اما به چه کسی...؟!

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 23:5 توسط الف.باران |


ای برگ ها
اویخته بر درخت رفتار
روی شما زرد نیست از درد جدایی ها
بلکه شما زرد رویید
از این بیماری تظاهر
همان بهتر برایتان که خشکیده شوید
پزمرده شوید
که خشکیده اید و نشسته به یکجا
باد سالهاست .قرن هاست که می وزد
هوهو می کند فریاد می زند
پر تکاپوست با تمام بی محلی ها ی مردم چشم
اما کسی نفهمیده زبانه این غریبه را
او با همه غارت یک جا ننشسته
تا باد تقدیری دهد او را تکان
باد بی باد تقدیر خود می دود تا باد باشد
هر چه ستم کند
بهتر از شما برگ ها ست
که همیشه برای پرواز بهانه ی انتظار دارید
تا که باد تقدیری تکانتان دهد
شما که لاشه ها ی اویزان به دار بیهودگی هستید
شما که حقست که بمیرید
و پرواز را نیاموخته اید در مدرسه ی عقل
پایی در اندام معنی ندارید


اه باید گفت
که این همه شاعر نشته اند
در مشرف قلم دیده ای تازه
هیچ نگفته اند خوبی باد را
به او صفت جلاد داده اند
نه اسب ندا دهنده ی برگ را
چه جهانیست که دیگر
در ان هم .شاعران بد بینند
کسی نیست درین نزدیکی چشم و درک
که نقاشی برگ و باد را بکشد
با رنگ درک از جنسی دیگر
نه درک هایی چکیده از مغزهایی تاریک
افسوس که همه بهار دارند
و کسی دیگر نه حتی به برگ
نه به باد می نگرد
نه به ..........
اکنون اهن بتست
اه بتست
چه لزومی
چه فایده . چشمی اهنی برگ را باد را نگاه کند
و چه فایده
تا شاعری شعری گوید
برای شوری در شعور درک

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 17:0 توسط الف.باران |