تبليغاتX
شعری بر سطرها ی قفس

شعری بر سطرها ی قفس

منتظر نقد و نظراتتون

ای شقایق دریایی
تو. من. همه اول مثل اب بودیم
بعضی یخ شدند
بعضی اب ماندند
بعضی بخارند و در هوا
تو یخ شدی
من فکر کردم از گرما ی کلماتم
یخت اب شود
افسوس که اکنون فهمیدم
از اتش دل
کلماتم گرم نیستند
گداخته اند
از ازدیای احساس.اتش عشق
کلماتم خاکستر شده اند
دیگر نه سردند و نه گرم
پودر بی ارزش در هوای تنهایی
درین نزدیکی خاکستر شده ها ی عشق مطرودست
ای که هوز دوستت دارم
من گریستم
تو خندیددی از افکارم
افکارم کمدی ادبیاتت بودت
امما در ادبیات من
افکارم درامی از شکست شهره ها ی عقل بود
میدانی که چرا تنهاایم؟
چون من کویرم
گل ها درکویر نمی رویند
انچه برای منست همان کاکتوی حسرتست
علت کویر بودنم
نیا مدن ن باران هایی چون تو ی باران
به اسمانش بود
تا که کویرم سیراب نشود
خاکش تر و امیدش اغاز
کاش می دیدی
که ضحاک شده ام
دو مار پرحرف از پهلو هایم ر شد کردند
که در گوشم
هر شب فکر
افسوس و حسادت را دکلمه خوانی می کنند
مار ضحاک مار بود چون از مار می امد
مار من مارست چون پونه یمحبت تو
اندرون خویش ندارم
عیاشی و متلک ها ی عشق داران
نگاه ها ی پر کنایه
بوسه ها ی فکر بر لب رویا
داشتن . خواستن .
شده شاهنامه ی پر افسانه ی قرن اندیشه من!
که پر از قافیه ها ی حسرت
شنیدم گفتی نداری مرا تو
قبول به عشق در سینه داشتن
چه شاهد دروغگویی تو پس
ان زمان که دریدی با خنجر نفی
سینه ی مرا
ایا خون در ان ندیدی؟
خون ان زان بود که چنگال اتش عشق
درونم را چنگ می زند و زخمیش کرده
اگرنه من دیر زمانیست جسدم
جسدها فقط استخوانند
خون جریا ن ندارد در درونشسان

اشعار شاعری که لذت عشق را
فریاد زد با شیپور کلمات
ادعا ی یک پسر
به لب گرفتن از معشوقه ی خود
هر وقت امده در جدول کلمات مطقاطع احساسات
هیچ وازه ی پاسخی نیافتم
تا به حروفش بخورد



+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 21:37 توسط الف.باران |


یک سوالیست که مرا ازارد
که چرا سخنم را کسی نشنود
در ان وقت که می خواهم بگویم وجودم را؟
چرا
وقتی یک نفرم من
صندلی گذراندن درین بعد اندیشه
طویلست
تا که با پیکر خود نتوانم بکنم فتحش
بی وجو کس دیگر باید بکنم حس. جا ی خالی را؟
این چه تقدیریست
یک سوالست که مرا ازارد
که چرا سلام هایم را
همه مردم در این ججا بی جواب می گذارند
نکند کلمات همه طاعوندارند
مردم اینجا می ترسند!!
کلمات را به اتش می زنند
سوالم اینست
که چرا پالتو ی دل ها اینجا جیب دارد
تا که صاحب ها
وقت دادن . دستشان را بککند در ان؟
چه کسی اخر با قیچی درد
پالتوی دل را پاره کرده بهر ان حیب ساخته؟
مگر ان نیست همه دست ها همه دست را می گرفتند؟
در سرزمین رویا
که کودکی هامان در ان بودیم؟
سوالم اینست
که چرا از نمایش صوال در صحنه ی زبان
بیم داریم در براتر چشمان استبداد؟
یک سوالست که مرا ازارد
که چرا وقتی اتش ابراهیم شد گلستان؟
ما یعنی کمتر از ان اتشیم؟
که بهر ابراهیم درون خود
نتوانیم بشویم اندود گل ؟
یک سوالست که مرا ازارد
که چرا وقتی همیشه زمستانست درین نزدیکی
ما بدان گوییم فصل
ما بدان گوییم طبیعت؟
محالست از خدا که طبیعتش یک فصل باشد
این طبیعت نیست
طبیعت فرار کرده
زمستان فتح کرده
و سوالم اینست
که چرا هر که به من گفت جوابم را
ان جواب. سوالم بود؟

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 20:1 توسط الف.باران |


قاب اینه مغرور بود
او اینه ای داشت در خود
که همه بهر ان اینه به سراغش می امدند
اینه ای را که همه مشتاق به دیدنش بودند
ان قاب در خود داشت
روز نحسی شیئی امد و گفت
ای قاب تو اگر اینه داری .
خود نمی توانی . خود را در اینه بینی
قاب حرف را باور نکرد
از اینه جدا شد
وقتی به مقابل او رفت دید ان اینه را که همیشه در بر دارد
شکست
اینه .
بهر قاب شکسته است
با بیگانه اینه است

قاب . چوب شد
چوب اخر مغرور نیست
چون اهل جنگل ها ی بی اینه است

ا

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 17:7 توسط الف.باران |


این ابر ها ی همه ظاهر
در اسمان منبر خود
بینشان انکه صدا ی صاعقه داد
برق تظاهر زد
خود فانی و بارنده شد
همان که باریده شدن
. کم شدن را نهی می کرد !
خود باریده و تمام شد
او که بی صدا ماند
ساده و سفید و نه پر برق و رعد
اکنون هنوز
چه با افتاب و چه با باران پا برجاست
چه زیادند انان که عدالت را در تنها
در نئاتر حرف بتوانند بگذارند به نمایششان
چون در ان جا این عروسک ها ی عدالت
با نخ ادعا می روند . می رقصند
بهر چشمان ساده بین ما
چه زیادند
مردانی همه ظاهر
لیکن همه اندرونشان محلول سیر شده
از خود خواهی همیشه پنهان اندرون جسم ها
که حرف خود می زنند از خود خواهی دیگران
مثل شمشیرند که شمشیر می زنند
ان چه می ماند ازین معرکه ی حرف
تنها صدا ی شمشیر ان ها هست
هیچ ازین شمشیر ها ی پست فطرت شان
نه پاره می شود نه کشته نیز !


+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 19:2 توسط الف.باران |


همان سد را که بسته بودند
با خاک و خشت ها ی تظاهر به اراده
پر از ترک شده
در مقابل ابها ی لجن وار فساد
دیگر انگشت هیچ پترس توبه ای نیست
تا ان را در شکافی فروببرد
دیگر شکاف ها و پهنه ها ی شکسته ی سد وجودم
بیش از یکیست
اب ها ی فساد و هوس تمام شهر چشمم را گرفته
چشمانم خسته تر از انست
که به ستاره ها نگاه کند
تا باز رویا هایی را به مغز اندیشه پست کند
چون می داند او .دیگر ستاره ها نیز
مقصدی محالند
وقتی ان ها را می بیند . حسرت طغیان می کند
می خواهم بروم
سفر کنم به قطب ها ی سردی
تا سرمایش وجودم گیرد
اخر از خورشید خسته ام
هر روز شعار نور به من می دهد
اما هرگز خودش به سویم نیامده
تا وعده اش را نزدیک عملی کند
می خواهم به دریا سفر کنم
از چهار پایان خسته ام
قدم هایشان هرگز نشده بی صدا باشد
تا حداقل حس نکنیم صدا ی رفتنشان را
به سمت عدم انسانیت. ظلم
می خواهم به شهر ابی دریا سفر کنم
چون در ان جا کسی قدرت حرف ندارد
تا هر ثانیه ی حیاتش
دروغ را شیپور بزند
تا کی باید بمانم پشت این میز چوبی؟
ای میز چوبی
ایا خود تو خسته نیستی؟
می توانستی یکی از درختان جنگل امازون باشی
تا چند سیاه پوست اهل دل
در کنارت طبل به دریا زدن زنند
نه که هر روز صدای قلم هایی را بشنوی
که رویت پا ی برگه ها ی فنا کردن عاطفه را
امضا می کنند
خسته ام از ادعای عشق
از زیبایی زیبا رو
می خواهم سفر کنم
از تکرار شدن افتاب خسته ام
از اسمانی مستبد
که همیشه خودخواست و جایش در بالا ها
هرگز هم بستر زمین نشده
تا درک کنند عابران را این پرندگان بی خیال
می خواهم بروم سفر کنم
هر روز
حسادت مست می شود
در مقابل خانه ها ی فکرم
عربده ی خود سر میدهد
مست می شود از مشروب ها ی دیدن
که ریخته شده است در گیلاس ها ی داشتن .رسیدن
خسته ام کاش همیشه شب بود
تا به نور حسودی نمی کردم
او که چون نورست هر وقت پس از سقوط حتی
به زمین می اید
هر چه هم که صعود نکرده
با ناز خود را بر کف حیاط لم می دهد
تا خودنمایی کند
تنها علتش نور بودنش هست
امشب
بر بالای بامم خانه دراز می کشم
و در خواب. خواب نسیم می بینم
که به سمت صورتم می اید
و در گوشش ارام زمزمه می کند
که من هم مثل تو ام
دیر زمانیست به دنبال هم نوع خودم
اما هرچه می دوم
تنها چیز که به من م یرسد
برخورد پیکرم با اشیا خشن مغرورست
اما هرگز نمی توانم کسی را به اغوش گیرم
اما افسوس
می دانم که اگر فردا از خواب بلند شوم
حتی نسیم هم نمی بینم
این جا متروکست
اگرچه ادم ها ی این نزدیکی معتقدند که
این جا پر از لاشه است
خاکش مساعذست برای لاش خور شدن
اما من می خواخم بروم
به جایی که جاذبه هم پرواز کند
بشود جاذبه ی اسمان
مرا هم به سمت خود کشد
و سنگ ها را نیز
تا ان ها هم هر بار که می روند نشکنند
یک بار به ان ها پرنده گویند
این جا هرچه رخنه کرده به چشم و اندیشه
هوسست و گناه
می خواهم دلم را پاره پاره کنم
تا این کثافت ها از ان بیرون بریزد
اما افسوس که سنگ شده و دیگر پاره نمی شود
می خواهم بروم …
ای معشوقه ی من که یکبار تصویرت را
روی دیوار تردید به نگاه کردن یا نکردن
قاب شده اندر زیبایی دیدم
من می دانم که دوستم نداری
اما اخرین حرف منه حرف بین این متنها ی طویل
اینست که اگر تو داستانی و من حرف
تو همان مجموعه حروفی
که از منه حرف تشکیل شده ا ی
اگر منم با هر حرف لاشه مانندی در الفبای مسیرم هم اغوش شوم
می شوم متن
اما معلوم نیست که متن کثافات
یا ایه ها ی ازادی
چون درین نزدیکی حرف سفیدی نیافتم
ماندم…

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 16:20 توسط الف.باران |


همان سد را که بسته بودند
با خاک و خشت ها ی تظاهر به اراده
پر از ترک شده
در مقابل ابها ی لجن وار فساد
دیگر انگشت هیچ پترس توبه ای نیست
تا ان را در شکافی فروببرد
دیگر شکاف ها و پهنه ها ی شکسته ی سد وجودم
بیش از یکیست
اب ها ی فساد و هوس تمام شهر چشمم را گرفته
چشمانم خسته تر از انست
که به ستاره ها نگاه کند
تا باز رویا هایی را به مغز اندیشه پست کند
چون می داند او .دیگر ستاره ها نیز
مقصدی محالند
وقتی ان ها را می بیند . حسرت طغیان می کند
می خواهم بروم
سفر کنم به قطب ها ی سردی
تا سرمایش وجودم گیرد
اخر از خورشید خسته ام
هر روز شعار نور به من می دهد
اما هرگز خودش به سویم نیامده
تا وعده اش را نزدیک عملی کند
می خواهم به دریا سفر کنم
از چهار پایان خسته ام
قدم هایشان هرگز نشده بی صدا باشد
تا حداقل حس نکنیم صدا ی رفتنشان را
به سمت عدم انسانیت. ظلم
می خواهم به شهر ابی دریا سفر کنم
چون در ان جا کسی قدرت حرف ندارد
تا هر ثانیه ی حیاتش
دروغ را شیپور بزند
تا کی باید بمانم پشت این میز چوبی؟
ای میز چوبی
ایا خود تو خسته نیستی؟
می توانستی یکی از درختان جنگل امازون باشی
تا چند سیاه پوست اهل دل
در کنارت طبل به دریا زدن زنند
نه که هر روز صدای قلم هایی را بشنوی
که رویت پا ی برگه ها ی فنا کردن عاطفه را
امضا می کنند
خسته ام از ادعای عشق
از زیبایی زیبا رو
می خواهم سفر کنم
از تکرار شدن افتاب خسته ام
از اسمانی مستبد
که همیشه خودخواست و جایش در بالا ها
هرگز هم بستر زمین نشده
تا درک کنند عابران را این پرندگان بی خیال
می خواهم بروم سفر کنم
هر روز
حسادت مست می شود
در مقابل خانه ها ی فکرم
عربده ی خود سر میدهد
مست می شود از مشروب ها ی دیدن
که ریخته شده است در گیلاس ها ی داشتن .رسیدن
خسته ام کاش همیشه شب بود
تا به نور حسودی نمی کردم
او که چون نورست هر وقت پس از سقوط حتی
به زمین می اید
هر چه هم که صعود نکرده
با ناز خود را بر کف حیاط لم می دهد
تا خودنمایی کند
تنها علتش نور بودنش هست
امشب
بر بالای بامم خانه دراز می کشم
و در خواب. خواب نسیم می بینم
که به سمت صورتم می اید
و در گوشش ارام زمزمه می کند
که من هم مثل تو ام
دیر زمانیست به دنبال هم نوع خودم
اما هرچه می دوم
تنها چیز که به من م یرسد
برخورد پیکرم با اشیا خشن مغرورست
اما هرگز نمی توانم کسی را به اغوش گیرم
اما افسوس
می دانم که اگر فردا از خواب بلند شوم
حتی نسیم هم نمی بینم
این جا متروکست
اگرچه ادم ها ی این نزدیکی معتقدند که
این جا پر از لاشه است
خاکش مساعذست برای لاش خور شدن
اما من می خواخم بروم
به جایی که جاذبه هم پرواز کند
بشود جاذبه ی اسمان
مرا هم به سمت خود کشد
و سنگ ها را نیز
تا ان ها هم هر بار که می روند نشکنند
یک بار به ان ها پرنده گویند
این جا هرچه رخنه کرده به چشم و اندیشه
هوسست و گناه
می خواهم دلم را پاره پاره کنم
تا این کثافت ها از ان بیرون بریزد
اما افسوس که سنگ شده و دیگر پاره نمی شود
می خواهم بروم …
ای معشوقه ی من که یکبار تصویرت را
روی دیوار تردید به نگاه کردن یا نکردن
قاب شده اندر زیبایی دیدم
من می دانم که دوستم نداری
اما اخرین حرف منه حرف بین این متنها ی طویل
اینست که اگر تو داستانی و من حرف
تو همان مجموعه حروفی
که از منه حرف تشکیل شده ا ی
اگر منم با هر حرف لاشه مانندی در الفبای مسیرم هم اغوش شوم
می شوم متن
اما معلوم نیست که متن کثافات
یا ایه ها ی ازادی
چون درین نزدیکی حرف سفیدی نیافتم
ماندم…

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 16:18 توسط الف.باران |


معلم درک به کلاس کمی تفکر وارد شد
روی نقشه ی جغرافیای خاطره

نقش ها را نقشه ها را را نشان داد
روی تخته اعداد را نشان داد
وازه ها را گفت
اما نتوانست مردمانی را
هیچ گونه نشان دهد
با زبان بی زبانی گفت
از مردمانی که از زمین حاصلخیز زیبایی خود
باج ها را درو کردند
مردمانی که چون کمان ابرو داشتند
گذاشتن تیر فریب را
در ان بهر زدن به سو دل دریغ نکردند
مردمانی که تن ظریف داشتند
اما هزران دانشمند فهم و عقل
درک نکردند
که هزاران خار و سنگ اندرون این تن ظریف
چگونه است که ان را پاره نکرده
ای چشمان مردان
ببندید
قفل و زنجیر کنید
درب چشمانتان بر رخ و اندام این زیبا رو ها
که زیبا رو ها پستند
همین زیبا روها که ماهند اری
همین دختران و زنان که ماهند اری
اما جا ی ماه در شبست
خورشید درون و ماه رو با هم نشاید
ای ماه پرستان
بهر او به شب نروید
که ماه پشت ابر فنا می رود
اما شب پشت ابر نمی رود
اما شب خشم خدا
پشت ابر نمی رود
ای مردان
شراب هوس می خورید
بدانید از تلخیش صورت دل چروکیده می شود
صورت دل . باطنتان گردد
از چروکیدگی تلخی این شراب
پر از دره می شود
دیگر ناهموارست و نمی شود شخمش زد
بهر پاشیدن بذر تقدس

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 19:7 توسط الف.باران |