فکر هاتان را هر شب
در ساعت 9 بگذارید در زباله هایی تاریک
درش را محکم گره ببندید
بیندازید بیرون
تا ماشین زباله دانی ان ها را به متروکه ها ببرند
درش را محکم بنیدید
تا گربه ها .افکار کثیفتان را نبینند
که از وحشت شب را بی جیغ زدن گذرانند
باز خواب همیشگی تان حرام شود
فکر ها ی کثیفتان را به ماشین ها ی زباله دانی پسپارید
که شهر را
دل را
خیابا ن ها را افکارتان به گند کشانده اند
افکار کثیفتان را هر شب در ساعت 9 بییندازید دور
تا باز هم بتوانید خود راحت تر بخوابید
ای همیشه خفتگان
ای همیشه خاموش ها
باز هم بخوابید
چرا نظر نمی دیدد؟!!!!!1
الان نظرتون در مورد این شعر چیه؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 15:18 توسط الف.باران |
فکر هاتان را هر شب
در ساعت 9 بگذارید در زباله هایی تاریک
درش را محکم گره ببندید
بیندازید بیرون
تا ماشین زباله دانی ان ها را به متروکه ها ببرند
درش را محکم بنیدید
تا گربه ها .افکار کثیفتان را نبینند
که از وحشت شب را بی جیغ زدن گذرانند
باز خواب همیشگی تان حرام شود
فکر ها ی کثیفتان را به ماشین ها ی زباله دانی پسپارید
که شهر را
دل را
خیابا ن ها را افکارتان به گند کشانده اند
افکار کثیفتان را هر شب در ساعت 9 بییندازید دور
تا باز هم بتوانید خود راحت تر بخوابید
ای همیشه خفتگان
ای همیشه خاموش ها
باز هم بخوابید
چرا نظر نمی دیدد؟!!!!!1
الان نظرتون در مورد این شعر چیه؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 15:17 توسط الف.باران |
سگ هم پاچه ی غریبه می گیرد
دم برای اشنا تکان می دهد
ای شما که جا ی دم
زبان چربتان را
برای اشنا تکان می دهید
از سگ کمترید
که حتی چون سگ بودنتان فایده ندارد
سگ حداقل وفادارست
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 22:7 توسط الف.باران |
دریا به ساحل گفت
که چرا با همه کوچکیت تا من
با ان همه خشک و ساکن ماندنت
من نا توانم از فنایت ای رغیب
و چه رویم خلوتست از طرفدارانی
و تو چه شلوغی و چنین پر یار و یاور؟
هر چه رهگذرست بر تو قدم ها می نهد
ساحل پاسخ داد
بین ارزوهامان فاصله هاست
ارزویت فنا کردنست
که چه پستست
هر چه رهگذر امده بر تو غرق و پستش کردی
ارزویم اغوشست که در ان تقدس مملو
هر رهگذری امده بر من
از سر عشق قدم هایش را یادگاری بر تنم نگاشتم
تو ای دریا روی تو تنها امواج دارد
در عمق درونت کجا یابم اموجی را ؟
تو ای دریا همه حرکاتت با باد وسوسه ایست
که نا توانی ایستادن را
مننم چون تو که بادم موجهایتند
ببین چه صخره های وجودم موج بی شرمت را می شکنند
همه ماهی هایت از شرم که خورشید نبیند ان ها را
که مهمان خانه ی پست تو اند
رفته اند زیر امواجت تا که پنهان باشند
ساحل را دوست دارند
چون ساحل دوست دارد
بی شرم نا توان با باد دشمن را. کس نخواهد
خسیساا نظر بدیدد
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 18:8 توسط الف.باران |
پرواز را بلد نبود
روزی تصمیم گرفت به قله برود
دستانش را باز کند
و مثل پرنده ها به اسمان سرکی بکشد
چند باری رفت و افتاد
اخرین روز جا ی دست ها ی خاکی
فکرش را باز کرد
دید اسمان جای خوبی نیست
اخر ان جا پرنده هایی پرواز می کنند
که دیگر اسمانی ندارند تا انگیزه ی به اسمان رفتن را
به رخ ثانیه ها بکشند
اخر اسمانشان زمینشان هست
پس همان زمینی بودن را انتخاب کرد
تا انگیزه داشته باشد
حال چه برسد چه نرسد
تصمیم گرفت اگر نرسید
ذره بینی اختراع کند
تا دنیا زیرش به جا ی بزرگ شدن . کوچک بشود
سپس ان را وارونه کند
تا این بار هم زمینی ها به اسمانی سرکی زنند
و پرنده ها یک بار هم که شده زمینی شوند
و طعم مقصد اسمان داشتن را بچشند
نظر بدیدیدددد ااااااااااهههه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 14:3 توسط الف.باران |
مردم به او می گفتند دیوانست
او خط محیط دایره ای بود
مردم می گفتند
احمقانه و بیهوده زندگی می کند
به دور خودش و به دور نقطه ای از کاغذ روزگار می گردد
هیچ کس نگفت که چه حقیقی . عاشقانه زندگی می کند
که به قلمی که او را کشیده وفادارست
و هنوزم که هوزه
در همان نقطه ی برخورد قلم
دور ان نقطه را مرور می کند
تا شاید باز یارش را ببیند
هیچ کس به او نگفت چه عاقلانه عاشق شده است
او دوست نداشت خط بشد
تا انفدر از مبدا خود فاصله بگیرد
که فراموش کند از جوهر است
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 19:30 توسط الف.باران |
چه بسا مداد هایی که برای زیبا نوشتن
روی خطوط کاغذ خاطره ساختن
با پای خود به درون تراش درد رفتند
تا تراشیده شوند و زیبا بنویسند و بگذرانند
گرچه این تراش .قصابی کند تمام وجو د را
و اکنون چه بی چشم و رو هایی که کاغذ خاطره ها ی این خوبان را
پاره می کنند با قیچی اعمال
ای ایران ای وطن من
. جرعه جرعه می سوزی
و بی خبرند این مردان که ادعای حکومت می کنند
ای ایران مرز هایت را زیر چتر دفاع ببر
اخر زمان . زمانه ای ابریست
و باران ها ی ستم بیشه شان روی مرزها یی چون تو باریدن
ای ایران ای وطن من
ایا تو همان نیستی که روزی جهان بودی
و اکنون در مقابل جهانی؟
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 15:0 توسط الف.باران |
گفتی به من که کمم
برای جمع شدن با تو
گفتی که می خواهی با بزرگان جمع شوی
تا پس از مساوی عشق
بزرگ باشی
کاش می دانستی
عشق تفریقیست از اعداد دل
تا کم بشوند
این بزرگ ها اگر بزرگند
پشت تفریق عشق نرفته اند
می خواهی با نا اهل عشق هم ساز شوی؟
گفتی به من
که جایم در قرار ها ی عاشقانه با تو نیست
راست گفتی
اخر انقدر اتش در درون دارم
می ترسیدی که با من امیخته شوی.اتش بگیری!!
گفتی به من که چکمه ها ی وجودم حقیرست
برای به کوه با هم ماندن رفتن نا توانست
راست گفتی
اخر پاهای اندیشه ام برایت انقدر دویده اند
که از سر سرعت پرواز کردند
چکمه های وجودم را پاره کردند
به اسمان رفته اند
گفتی به من
لب هایم لیاقت بوسه شدن ندارند
راست گفتی
اخر لب هایم زان بس که به هم دوخته شده بوده اند
به هم عادت کرده اند
لب ها هم عاشق می شوند
دیگر نمی توانند به لب بیگانه بوسه دهند
درین جا تنها . من تنها می مانم و لب ها ی وجودم
که عطش دارند به بوسه بر روی خاطراتی داشتن از تو
لب هایی که همیشه در وجودم نعره ها می زدند
گفتی به من
دست هایم لیاقت دستت را گرفتن ندارند
راست گفتی
اخر وقتی تو را می بینم
همه ی بدن و روحم مچاله می شود
و دست هایم مشت
دیگر برای گرفتن طاقت باز شدن ندارند
می خواهند از دیدینت فرار کنند
تا دوباره شب ها به بی خوابی نشوند دچار
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 22:23 توسط الف.باران |
کاغذ لمیده بود
و قلم مثل یک گدا
سر سرای جاده ی کاغذ معشوقه را می گذشت
با همان نوک نازک خود
جوهر اندکش
تا تواند کاغذ را هم رنگ خودش کند
تا که این کاغذ بی شرم بشود یارش.
افسوس
که قلم قصه ی کاووس وار ما
نا توان بود
او نبود مثل قلم مو ها ی پر مدعا
که پر از رنگ تظاهر باشد
تا تواند بکند فتح دل یارش را
با یک گذره ساده ی بی رنجی
قلم قصه ی ما ساده بود
تنها کاری که می توانست بکند
بهر هم رنگ کردن
بهر امیدی به عاشق شدن
خط خطی ها ی نازکی به همان نازکی دلش بود
و قلم باز دوید و دوید ........
کاغذ معشوقه ی پست فطرت
با صدا ی اصطحکاکی نا هموار
قلم را مسخره می کرد
قلم اما باز می دوید
چون که او عاشق بود
اما باز کاغذ هم رنگ و یار قلم داستان نیست!!!
باز تنهاست
شاید ان قلم من باشم
و تو ان کاغذ
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 21:37 توسط الف.باران |
ی شما
ای شما که نسیم عشق
گیسو ها ی فکرتان را
نوازش می کند
در وقت بوسه ها تان
فکر ان که پشت پنجره ها ی سردی
انتظار را مرور می کند هستید؟!
ای شما که صدایتان را کسی می شنود
فکر ان که
روی دیوار ها ی زندان تنهایی
ضربان لحظات زندگی اش را علامت می زند
هستید؟
ای شما که رود های خوش تقدیرید
به اسانی می شوید جاری
تا برسید به سمت دریا هاتان
فکر سنگ سنگینی
که در بین راهتان
مسکن درد گزیده هستید
فکر سنگ سنگینی که چون سنگ است
کسی او را جاری نمی کند
هستید؟
ای شما ها
که چتر دارید
تا زیر باران قرار عاشقانه بگذارید
شعر عاشقانه گویید
افتخاری به عشق بکنید
فکر ان که از سر تنهایی
با باران بوسه ها ی مملو ی عشق را کشف می کند
هستید؟
ای شما که عشق.و لذت .
با هم بودن . داشتن را امتحان کرده اید
تا بحال فکر کرده اید
بدان جاده ی غریبی
که هیچ یاری ندارد؟
چون جاده است و جاده بهر سفر
و مسافران همه با یار خود در حرکت؟
بدین جاده کسی نیامده
به مقصدش می روند
به این جاده ایا ف.کر کرده اید
که چه یاران بی وفایی چون برف و باران داشته
یارانی که چند لحظه رویش بوسه زده اند بهر عیاشی
و سپس
باز به اسمان عشق خو بخار کرده اند
نه!!!!
نه این اندیشه ها برایتان دردناتکست
چه برسد به درک ان ها
ای شما که
باغبان تقدیر باز ریشه ی روح و جسمتان را
اب می دهد
تا دوباره گل از سا قه ی لحظاتتان بیرون اید
تا کنون فکر به کاکتوس کرده اید؟
جواب خیرست
مثل دریایید
در تلاطم شادی خود
نه که ساحل تنها و مانده را هیچ جاری نکنید
به او تازیانه ی تمسخر خود را نیز می زنید
خوشا به حالتان
و وای به حالتان پس از این
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 14:10 توسط الف.باران |
کافیست دیگر!!
به چشمان وصل باید کرد
چندین منشور حقیقت
تا که این همه به ظاهر نور
که در اطراف سیاهمان
پرسه ها می زنند
پس از عبور از پرده ی چشم
هفت رنگیشان . بشود نمایش تعجب
منشور ها ی نور را وصل باید کرد
تا که این نور ها
قبل از انکه
بر جسم عمل مبدل شوندبه سایه ها ی فساد
هفت رنگیشان بینیم
زمانه بدست
به نور دیگر نمی شود اعتماد کرد
چه رسد بدین اجسام کدر
افسوس!!!
تقصیر خود ماست
چون اگر چشمی نبود
چشم و هم چشمی نبود
هر چه وجودست درین نزدیکی
مجبور به دلقک شدن بهر این چشمان ما نبود
چشمانمان کور شود
پیکر ها یمان فلج
گوشهامان کر
و زبان هامان لال
تا شاید ببینیم خلایی
که با همه خلا بودن خود
چون ندارد اندرونش
کثافات سنگین اعمال
خلاییست
که سنگینترین فضای موجو د عشقست
خلاییست
که فیزیک عقل و فلسفه نتواند به اثبات خلا بودن ان
پی ببرد
افسوس !!
که هر چه هست تقصیر خود است
چون اگر چشمی نبود
چشم و هم چشمی نببود!!
چشمان سردتان . ببندید
+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 11:13 توسط الف.باران |