تبليغاتX
شعری بر سطرها ی قفس

شعری بر سطرها ی قفس

منتظر نقد و نظراتتون

ان قدر راه رفته بودند
ان قدر دویده بودند
از پا افتادند
دیگر طاقت نفس نمی کشید
از پاهایش می گویم
دیگر طاقت رفتن نداشتند
اما با همه ی خستگی راه
حتی موقعی که پاهایش اتراق کردند
کوله ی سینه ی او را از دوش خود
بر زمین نگذاشته اند
سینه هایت
دلت
صورتت ان قدر لذت بخشست
که پاهایت هرگز حاضر نیستند
یک بار
تنها یک بار ان ها را بر زمین بگذارند
تنها برای یک دم استراحت
ان هاهمیشه با تو بوده اند
بی خستگی از با تو بودن
بی کسالت ز تکرار
اینگونه خریت را با دهان مغز خود
بلعیده اند به شکم رفتار
اما من تورا گم کرده ام
رد پا ی حست
در برف های وجودم تازه است
عمق عجیبی دارد
پس حتی بیشتر از پاهایت...
به خصوص یادت را

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 21:16 توسط الف.باران |


فواره اب
برای چشم حوض
ابروییی ساخته بود
با ابرو هایش
چشم حوض را یافتم
روزی به چشم ابی حوض رفتم
و شعر حقیقت درونم را برایش خواندم
ان وقت حوض گریست
ازین به بعد
اب حوضمان اشک و ابست
هی ماه ی ماهی
ماهی ها گریه می خورید
ماهی ها مردند
ببین چه کردی
از وقتی عشق امد
حتی ماهی های حوض خانه ی ما می میرند

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 20:59 توسط الف.باران |


کودکست درونم
با توپ خوش بینی
فوتبال سر به هوایی خود را بازی می کند
همان توپ پنجره ی دلم را شکاند
اما مثل همیشه از پای من نبوده
رقیب کودک درونم درین بازی .....
دلم شکسته است
اما وقتی دلم شکست
هزاران تکه شد
که هریک از هم دور افتا ده اند
دلم زیاد تر شد
پخش تر شد
ذراتش دور تر هارا شناخت
پرت تر شد
مثل یک لیوان بود
که خشکیده ی قفسه
اما با شکستن
همه ی ذراتش پریدند
پرواز را اموختند
*
وقتی پنجره شکست
تنها توانست اسارات را بشناسد
خود را از اسارت اجر رها کند!!
شکستن گاهی چه سفر خوبیست!!
شکوه نکن
که شکستن شکوه جشن شب ها ی روزگارست

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 21:47 توسط الف.باران |


فکر می کنم
که سنگ ها هم یاری دارند
مگر نمیبینی
وقتی سنگ ها بر سرش در زدند
دختر خون چه مشتاقانه در را باز کرد!!
تنها برای یار سنگیش
حالا با یک گل پر طرفدار
هی سرت را در بزن
خون وفادارست
در را بسته می گزارد برای بیگانه ی عشق
من از چه جنسیم
که سنگ هم باز یار دارد و من تنهایم


موهای بی جربزه ی معترض
تا به پیشانی ازادی
کمی قدم می گذارند
با تماشاشی یک لحظه ی دندان شانه
چه خود را عقب می کشند
ترس در تمام وجودشان می وزد
تنها یک خودنمایی شانه!!
وای که چه احمقند مو ها ی صاف
موها وز وزی را بیشتر دوست دارم
گاهی
مخالفت را نیز باید سرودی کرد
خواند ان را برای .......

------------------------------------------------

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 20:46 توسط الف.باران |


دیگر حتی نوشتن هم دردی دوا نمی کند
چند وقتیست از واره ها بیزار شده ام
مگر نمی بینی؟
کلمات چگونه بر سطور صف بسته اند
همه به یک سو
انگار به یک بت
صف به صف سجده می کنند
کلمات هم اهل به یک سو شدن شده اند!!!
فکر می کردم در نوشتن
می شود نشان داد
می شود زنجیر را بی بازو شکافت
می شود دوید
نه به یک سو به هر سو
می شود گفت صف چیز مزخرفیست
می شود تف کرد بر صورت بت ها!!!
اما چه کلما ت یبثی بر سفیدی صفحه
صف بسته اند و رزه می روند
از نظم و صف و سکوت قانون تلخ .....
در نقاشی هایم که ......
رنگ ها انگار دیوار دارند
و شرع
هیچ یک با هم ترکیب نخواهند شد
اغوش را منع کرده اند
رنگ ابی اسمان
که لقاح کند با سبزی برگی را نخوواهی دید
دیوار و شرع
صف و قانون
با کدامین پدیده
با چه دستی با چه هنر
با چه علم
با چه فکری روزمرگی را بت شکنی کنیم؟!؟!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 21:50 توسط الف.باران |


هر انسان گاری پایش را
با اسب وسوسه
کشانده تا له کردن دیگری
درین جا صدای خرده شدن
صدای تلخ له شدن
بیشتر از پاها ی ادم هاست
هر انسان
برای به اسمان رفتن
بر نردبان خود خواهیش
لاشه ی دل یک انسان را
می گذارد تا شود یک قدم دیگر
قدم ها ی دیگر و ........
ساده می شود پله شد
هیچ پله پله ی دیگری را در زیر خود دفن نکرده
با دست در دست دادن
طبقه طبقه به بالا رفته اند!!!
اما ما باید حتما لایه لایه بر هم بنشینیم
تا یکیمان بالا باشد
اینست ساختار رسوبات تاریخ اد م ها
رسوبات لایه ای
درختان خاک را له نکرده اند تا خود بروندبالا
خوب می دانند
خشم خاک می اندازد
ریشه ی خود را در مغز خاک نهاده اند
مغزش را قلقلک فریب می دهد
اما هرگز خاک را بالا نبرده اند
با دست ها ی تنومند ریشه ی شان
هرگز او را بر سر خود نگذاشته اند!
شاید .....
ان مرد
ریشه بر مغز ما دوانده است
که فکر میکنیم له نشده ایم
ریشه های ....
مسئله ی بغرنجیست
یک سیاست عاشقانه!!!
سیاست های عاشقانه
شاید مثلث برمودا
در زیبایی دریایند
هرجند پر جاذبه تر از مرداب ها ی رذل زشت

----

درین جا بوته ها ی گل
حتی ریشه هاشان به یک دیگر
نگاهی نمی اندازند چه به...
دستی درین جا دراز نیست
گل های بوته ها را
از چنین سرد اندیشه هایی ربود
یک ربان اورد
و برای یک بار که شد
در رختخواب گلدان
ساقه هاشان را به لقاح اورد
از جدایی خسته بود
در تمام دشت
گل می کند و .....
فکر میکرد همیشه گل ها برای گل ها....
اما تک تک گل ها
در رنگ یاس خود شنا کردند
هیچ....
گل ها پست (خاک)را بیشت دوست داشتن
تا هم سطح!!
اخر از لقاح ان ها
نوزاد سبز جیغ کودکانه می زد
تو گلی چرا گل نشدی؟
تا من خاک را.......
حالا باز گل بکش
جز خودت
چون غمی نداری برای خود کشی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 18:27 توسط الف.باران |


دیشب ماه کامل بود
چشمان خودم او را دیدند
و با زبان تصویر
او را دکلمه کردند
مثل یک نقطه
که انگار بر صفحات اسمان
لا به لای جملات ابر باشد
ماه دیشب کامل بود
سالم . بی پریدگی
حتی با رویا هایم او را گرد گیری کردم
ماه رنگ پریده بود
در جنگل تاریکی شب
همراه با هزاران کودک سوس سو زن ستاره
گم شده بودند
ماه دیشب کامل و رنگ پریده بود
اما مشب رفتم سراغش
ماه را شکسته بودند
نکند دیشب که در خیال ماه را به تو هدیه دادم
باز هدیه هایم را پرت کردی!
ماه را شکانده ای
یا
ماه از بی محلیت شکسته است؟!!

******
تو ماه شب های منی
اما هرگز هلال نمی شوی
نورت را از کدامین خورشید میگیری
از خورشید حماقت من
یا خورشید اقبال بلندت!
چرا ستاره ها دورت نیستند؟
و تو ماهی که ستاره ها را در اغوشش سپرد
و هر یک را بی اتش کردو خاموش
من ستاره شدم
مگر اتش نورانی نهفته در دلم را نمی بینی؟
مرا خاموش کن در اغوشت.
مرا خاموش کن!!!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هیزم ها یی که روزی اهل درخت بودند
اکنون بی خانمان ا ند
از سوختن همین بی نوایان
خود را دود کرد بر اسمانش
اما...
دودی که از سوختن می اید
عمرش کم تر از پریدنست
چه به پرواز...
کدامین دود تا کنون
خطی غلیظ از پست زمین
تا ترقی اسمان بوده است؟
درین جا دود ها صف بسته اند نا بودی خود را
زمانه سرفه اش گرفته
سرفمان خواهد کرد بر دستمال چرکین انتقام
این دود از اتش ها
این اتش ها گرمتان نکرده است؟
عرق دلسوزی از تن دلتان جاری نشده است؟
کمی اب واکنش بریزید بر سر اجاق زمان
قرارست تابستان انسانیت باشد
چه نیازی به هیزم سوزاندن


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 15:36 توسط الف.باران |


دلش پر از شکستگی
چه قدر ترک!!
خط ها ی عمیق و سیاه
بر ان صفحه .لم داده اند
قلیون رنج می کشند در فضا ی ....
دلش سخت هوایی بود
با رقص نور خورشید در صحنه
دل می باخت و خود را به عشق او
سوزان می کرد
با قدم جذاب شب
باز نازکشان به دنبال شب
یخ می بست
نه شب و نه روز
نه سفید و نه سیاه
نه... هیچ یک نماندند برایش تا ابد
کویر سخت هوایی بود
تقصیری نداشت
زود دل می داد
هیچ کس بر دلش نفس نمی کشید
حسرت یک نفس از دهان یک غریبه در نزدیکیش!!
چه قدر ..!!!
کویر بر دلش پر از شکستگی بود
کویر مثل...بود

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 13:13 توسط الف.باران |


خودم شاهد بودم
و پنجره نیز
از دوردست دیدم
کوه در گوش اسمان پچ پچی کرد
اسمان برف بیشتر را
بر دامنه ها و قله ها ی او باراند
کوه نزدیکتر بود
پس....
چنین پچ پچ ها ی چاپلوسانه
چنین وسوسه ها
حتی اسمان هم تحریک کرد
چه رسد به دلی زمینی
کاش یک دروازه بین گوش و چشم
تا میدان بی درو پیکر دل بود
پاسبان هایش ....


lkzc

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 17:13 توسط الف.باران |


وقتی پنجره لباس پوشاند
لباس تنها یک طرف بدنش بود
در ان جا که بدنش در سرما بود
عریان
و در ان جا که کنار بخاری
پرده ای ضخیم ...
شاید پنجره می خواهد
زمستان دلش نشکند
زیبایی را عریان ببیند
اخر او هم دل دارد !
همه محجوب شده اند !!!
شاید از قدم سرد زمستان
مثل پنجره باشید. زمستان هم دل دارد

--------------------------

رود ها سرازیرند
نمی دانم
اما شاید هر رود
سرازیری اشک از چشم زمین باشد
که از حومه ی شهر از گونه ها ی خاکیش
کاروان ابیش را به دنبال خود می کشاند
بروید نا چشمان زمین
که در ان اندوه نقاشی شده است
اخر
گوشت زمین را می کنند
با گوشتش خانه می سازند
منتظر نعره هایش از دهان گسل باشید

lkjzv

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 14:38 توسط الف.باران |


وقتی پرنده ها لانه ی مهر خود را
تنها
بر شاخه ی بالا دست می سازند
وقتی حتی افتاب
تنها نور خود را تقدیم می کند
به این بالانشین ها و یک تنه ی زخم خوزده را
در سایه ها ی تار حسرت بی محل می گذارد
چه انتظاریست
ای قاضی دادگاه ثانیه ها ی عجول
پاسخ بده که مخاطبم قضاوت توست
چه انتظاریست
تا تنه ها ی درختان
به نازکی شاخه ها ی بالایی باشد
و چه انتظاریست تا قارچ ها ی سمی
در وجودشان خیمه نزنند و برگ داشته باشد
برگ سبز عاشقانه
برگ شاعرانه برای شاخه ها ینازکست
و سیب و .......
همان ها که در بالا ها .....
تا وقتی زندگیمان درختست
باید تنه هم باشد
زندگی را مثل یک بوته کنید
من تنه هستم
اگر روزی مرا بر جا ی شاخه ها می گذاشتند
تا افتاب عشقی
تا بسه ی پرنده ای تا بادی ته برگی .و...
شاید از ضخامت سنگ دلیم کاسته می شد
به نارزکی شاخه ها ی هر چه بالا تر !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 21:21 توسط الف.باران |


شب قارون اسمانست و پر ازستاره
و روز تنها یک ستاره دارد
اما .....
اگر یک ستاره دارید
ان را خورشید کنید

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 16:58 توسط الف.باران |


صندلی ها را دوست دارم
چهار پا دارند و یک دل
هر وقت وجودم را بر دلشان نشاندم
هیچ یک از چهار پاشان
داوطلب اردنگی برای انداختنم نشد
هیچ یک خالی نشد
صندلی ها را دوست دارم
دلشان مهمان نوازست
و از انسان ها بدم می اید
زیرا.......
ا
دل هاتان مه الودست
اگر عقاب گدا ی عشقی
بخواهد لانه ی همدردی را بر قله ی دلتان بسازد
از اببر ها ی خود خواهیتان
که همیشه قله ها را محصور می کنند
دید او تار خواهد شد
چگونه در دهان جوجه ها ی قلبش ارامش را بزارد
دلتان قلست
هر چه ابر تارست برایتان
دلتان قلست
هر چه تیرزی بر اسمان ابی خورد
همه از دلتان
دلتان قلست
هیچ معدن چی عشق نتوانسته
طلا ی محبت را از قله بیابد
هیج معدن چی در قله. معدن نمی سازد!!
دلتان قلست
برای به دل امدنتان راه زیادست
دلتان سنگشت
دلتان پستست
دلتان سمست
در غذای زندگی
اگر دلتان نبود زندگی نمی کشت



+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 17:48 توسط الف.باران |


امدند
قاطر بودند
قاطر تفنگ هایی باهوش
تفنگ هایی که بر دوششان سواری می کردند
و ان ها چه قاطرانی!!
تفنگ ها
هروقت انسانی را مزاحم قاطرشان می دیدند
پیاده می شدند از روی پهلو ی قاطر
سپس تف می کردند
تف بر صورت جان
و تفنگ هاد هم گاو بودند
ببین چه قاطراانی
گاو را سواری می دادند
تفنگ هایی که اگر پستان هایشان را فشار می دادی
شیر گلوله را در سطل جان می ریختند
شیرشان سم بود سم مرگ
ما ماشان درد بود
درد شکنجه درد ....
و مردمانی تنها و مظلوم
در عمرشان هیچ نگاهی ندیدند
و اخرین نگاه عمیق به ان ها
از تک چشم یک تفنگ بود
امدند
بر کمر هاشان
نارنجک ها مثل کرم بر لاشه جمع بودند
بر لاشه ی حیات انسانیت
نارنجک هایی که انگار تنها عاشق سرباز بودند
وقتی ازو جدا می شدند
از سوز جدایی می سوختند
چه عاشقانی چند دگر را هم می سو زانندند
تنها عاشقان قاطر ها
مادر حکومت در لقاح با شوهر ها ی سال
گاو و قاطر و ستم را می زاید
پیروزی حیوانات بر انسان ها!!!
این بار جنگل را نبسته ایم
حق شکار محفوظست
صیادان تا می توانید ازین قاطر ها و گاو ها شکار کنید
................
چه قدر سختست سراییدنتان
اخر قلم از شما زیاد کتک خورده
انگار او نیز می ترسد
چه قدر سختیت سراییدنتان
اخر ا از اه
و یا از یا خدا ها
اخین و اولین حروف الفبا هر روز شما را نقد می کنند
اگر ترکیب شوند این حروف در رنگ نقدتان
کاغذ اتش می گیرد


+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 19:15 توسط الف.باران |


در هر شب سیاه لجنی
مسواک می زنیم
می تمرگیم
سپس به مدرسه می رویم
افسوس
کاش مسواک یک حس بیگانه
دندان ها ی فکر را تمیز می کرد
این همه کود حیوانات زمان خوردیم
دندان ها پر از جرمست
افسوس
کاش اول بالش شل را زیر سر قلب می گذاشتیم
تا بتمر گد
بیست و چهار ساعته استمنا می کند
منی خون را به اعضا.......
کی ارضا می شود ما بمیریم؟
افسوس
معلم. گچ سفید را بر تخته سیاه عصا قورت داده می کشد
در پایان تخته پاک کن فراموشی می رقصد
همه پاک!!
باز سیاه
ان همه سفید را بر سیاه نکشید
من سیاه بخواهم سیاه می مانم
در مهظر کلاس
اعداد را به عقد هم در اورده اند
چه زندگی مزخرفی
زندگیشان در دفتر سی چهل احمق دیگر تکرار می شود
شبیه ماست ما جا ی دفتر . فردا داریم
این ها هر عدد اشتباه باشد
به پاک کن غرو لند می کند
ان خوابالوی سفید هم لهش می کند
باز هم شبیه ماست
ما هم تنهااشتباه پاک می کنیم
اشتباهات خود را نه
ادم اشتباه پاک می کنیم





+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 23:7 توسط الف.باران |


به مانند لب هایت بی وفا و زیباییی
اخر لب هایت مثل دو انسان عریان
که تن بر تن یکدیگر ارمیده اند
و زمزمه می کنند عهد ها را در گوش هم
با ورورد صدایی بیگانه
از حلق سیاه هی ها ی مجهول
چه به خاطر ان نا محسوس بیگانه
جدا از هم می شوند !!!
تو مانند لب هایت
عاشقانه هایت به زنجیر هوا وصلست
و زیباییت به زنجیر یقین

تو یادت منانند قندست
ولی خودت هیچ
قند سپید اگر به کام رفت
می ماند
تا اب شدنش حتی بر زبان
چون می داند چا ی تلخی شیرینی وجودش را می طلبد
پس منتظر می ماند برای او
با وجود سفیدی دندان ها ی وسوسه
راستی میدانی انتظار یعنی چه؟
باز باید شعر ها ی عاشقانه ام را برایت ترجمه کنم!!!

من تلخم مانند همان چای
و کدام شیرین برایم ممنتظرست؟
تهی و ....تهی


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 22:36 توسط الف.باران |


تا زمانی که استخوان ها مان خرد شده نیست
اگر دستانمان به روی اسمان باشد
یا می خواهیم کسی را از بالا بکشیم
یا می خواهیم بر سر ضربان دلی مظلوم
با تمام وجود بیر حم خود دست سنگی بکوبانیم
افسوس
در ان زمان که ما نیز له می شویم
دستهامان برای دعا می رود بالا
دست های اتان را ببرید بالا
بی فایده
بی نتیجه
یک بار خود را بالا ببرید
تا در دلتان خدا چیزی گذارد
نه در دستاهاتان ای خود خواه ها
درختان این همه دست دارند
دست هاشان در تمام لحظات بالاست
چه مناجات عمیقی
در کدامین زمستان شاخه هاشان میوه داده؟

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 12:25 توسط الف.باران |


اینجا  ادم ها وقتی  مهر ها را می بوسند

هیچ تن نور عملی را   اغوش نمی گیرند

و در بستر هیچ تقدسی  از ذات نمی روند

لقاحی  با  سجاده  هاشان می کنند

که  هیچ نوزاد رحم و عشقی ازان  بیرون  نمی اید

با  هم  به مسجد خواهیم رفت

اگر  مهر بوسیدن  را نخواهند

چون ان وقت مجبور می  شویم مهر را  بر لب هامان  بدوزیم

و  به  هم  بوسه  دهیم

چون  رسم ما نیست به بیگانه بوسه  دادن

با هم  به مسجد می  رویم  

ان  وقت قسم می خوریم

که  دست و  صورت دل  را هر ثانیه  وضو بگیرم

پس مجبور خواهیم شد که هر  چه  لکه است  بر ان

قبل از وضو محو سازیم

تو  پر از  خالکوبیست دلت

پاک کن  

پا کن  تا  وضو  بگیریم

اینجا بدون بستربه  لقاح  سجاده و مهر می روند

بدون بستر ذاتی پاک

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 22:14 توسط الف.باران |


وقتی باد ادر تمام لحظات
با تمام اجسام به نوازش میرود
دیگر عقده در تن ندارد
به سکس با برگ ها دیگر نیازی ندارد
ان ها را میگیرد
و به زمین پس میدهد
به زمینی که ریشه ی خالقشان در ان خفته است
برگ ها را به معشوقه می دهد
ازین بهتر!؟؟!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 17:12 توسط الف.باران |


همین ساعت ها ی فربه و چاق
که با عقربه های دراز کشیده ی لندهورشان
زمان را موعظه می کنند
بر منبر ضمانت شده ی دیوار
در مقابل سقوط و هبوت از سر کچل ادمان مظلوم
خود در دایره ای بیهوده می گذرند
بی مقصدند
با وجود هر ان چه تیک تاک موزون و به دلنشین
ای پر تیک تا ک ها
عقربه هاتان هر شبانه روز پست
از اعدادی یبث و تکراری می گذرد
کجاست از شما
کشف یکک عدد جدید
بیشتر
حالا هی تیک تاک کنید
در گوش این ساده لو ح های احمق که گوش هاشان بی دراست
دنیا را ساعت فروشی کرده اید
پر از عقربه های پر تیک تاک
در دایره ی بیهودگی
یکبار گذشتن از خط کشی که در ان اعداد روز تکراری نمی شوند را امتحان کنید
زمانمان را به دست چه فربه هایی داده ایم!!

+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 16:49 توسط الف.باران |


چه گناهان که نکردم من
در سراسیمگی حس هوس
روی جاده ها ی وجود
چه گناهان که نکردم من
به همین چشمان نا پاک شده
که تنها کارش شده پرسه زدن
در کوچه ها ی پست زیبایی یک دختر
چه گناهان که نکردم من
با همین دستان بی شرمم
که شده خانه ی اندام ها ی شیطانی یک خوش اندام
تا در ان اساس ها ی چند یاد گاری از فسادی چیند
افسوس باید گفت
که گناهانم قصد ترک راهپیمایی را روی دل ندارند

ای کاش گناهانم چون همان بارش برف بود
در زمستان غفلت هایم
تا که با پارویی زمانی
از زمین سخت دل پاک می شد
و سر انجام در بهاران فرصت
از همان زمین که به سفیدی سیاه برف گناه بوده
گیاهان تقدس رویانده می شد
افسوس که هر گناهی که مخلوق دل دیوانه ام شد
هم چون یک جزیره ی قسم خورده
روی اب های پر تلاطم اقیانوس وجود ماند
بی هیچ غرق شدن

+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 17:13 توسط الف.باران |


ابر های همه عیاش و از جنس هوایی پوچ
بگیرند اغوش قله ها را تنها
این دامنه ی غریب که چون پایینست
به اغوش کدامین ابر پست رفته است ؟
چشم هایی که در دوردستی ظاهر بینی
در پشت پنجره ی ها قضاوتی چندان نا پاک
کوه را می بینند
همه ابر ها ی گنده پیکر بر قله ی مفتخر می بینند
و در ان اندیشه ی احمقانه
که چه ثروتی دارد کوه
اما ای دامنه ی بیچاره
تو درین دادگاه پر بی عدالتی ها
که در ان سکوت دادست و داد شلوغ کاری ها ی نیرنگ
جا ی این ابر ها ی گذرنده
که یا می بارند و یا باد باد بهتر به هوایی دیگر پرواز کنند
خانه هایی پر از مردمانی زنده
همه محتاج به زمینت در تن خود داری
که به ان ها نیستی محتاج
که نخواهند بارید
و باد نتواند بهدهد ان ها را پروازی
گرچند که چشمان دور دستی ظاهر بینی این کلبه ها را نبیند
اما تو بناز به دودی که از دودکش معنی این کلبها ی اندیشه ی پاکت بیرون اید
که در ان اتش عشقی همه گرم کننده و نه سوزاننده
با زن تقدس به رقص در صحنه ی اجاق می رود

+ نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 18:55 توسط الف.باران |


خاک من نرم است

به نام انکه تنها او می دانست تنهایی ادم را در اغازین ترین لحظه
و خلق کرد حوا را برای او
حوایی که اولین زن بود
پس بی عشوه ترین

*
خیش ها ی یک نگاه
خیش ها ی خویش را به درد سپردن
شخم زده اند این زمین دل را
هوای اندیشه با تمام مه الود گشتن
زان بس که به رطوبت دلهره ها اغشته شده
بس مطلوبست برای کاشتن
خاک این زمین تنهایم
انقدر بی مهمان بوده است نرم نرم است
مثل زلفان تو
چون قدم بر او نکوبیده شده تا که محکم گردد
افتاب بد تقدیری من نیز طلوع کرده است
کوه زمان از پشت خود
خو رشید برگ برنده ی خود کرده رو
تا کند مرا یک ماهی اسیر صیاد بخت
خاک من کود عقده در تن دارد برای عشق ورزیدن نیز
و کنون صبحیست که غلیظ ترین شبست در زبان روح من
ای باغبان معشوقه برخیز
ای باغبان معشوقه طره هایت را از مقابل دیدگان به کنار بزن
همه چیز اماده است
در سر تا سر زمین کشاورزی وجودم
بیا و دانه ها ی فریبت را بر این تکه ها ی شخم خورده بپاش
تا در یکی ازین بهاران همیشه بهارت
نهالان جنون بشوند رویانده
از قلب و دل و چشم و زبان و وجودم
نیز این مغز به اسارت رفته
تو بچین از ان ها سیب مقصودت
و بزن گازی تا کمی ما هم وصالی یابیم
که صدا ی جویده شدن زیر دندان ها ی تو
موسیقی کاواره ها ی عصر هم بستری ها ست
برای گوش ها ی گدا گشته در گنداب زمانه ی من


عجب وبلاگ غریبی شدههه
خوب نظر بده بابااااااااا اه

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 20:59 توسط الف.باران |


یایید طوفان باشیم
تا تنها خودنمایی هامان در فصل خزان دوری
در زمستان درد باشد
که رقاصی فاحشه ها را کردن
در بهاری که همه سر خوش دارند
اسانست
ان در میان برف و سرما هست
که درختان نا رفیق
به خواب می روند

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 14:2 توسط الف.باران |


ابر هایی که در کنار هم بودند
می خواستند بمانند
در صفحه ی معادلات بی قانون ریاضی اسمان
با یکدیگر جمع می شدند
در معرکه ی نزدیکی و اغوش
طبل صاعقه را به صدا می اوردند
پس از انکه
در چرخه ی مسخره ی روزگار
برف و باران شدند
زیر رادیکال مشیت ها رفتند
و جذر دردشان گرفته شد
هیچ قطره بارانی در دریا
نمی شناخت قطره بارانی را از ابر همسایه
که اکنون شاید جاریست روی برگ ها ی گلی
هیچ دانه ی برفی از ابری
جا گرفته در درون قلب یک ادم برفی
در هوای زمستانی دور شدن ها
نشناخت دانه ی برف بدبخت اب شده ی دیگر را
که از همان ابر هم بسترش می امد
اینک شاید ما ادم ها ابریم
و قرارست در فصل بعد زندگی
برف و باران جدا از هم شویم
پس تا می توانیم بهترست بدانیم قدر یکدیگر
که این اسمانست
زمینی پست انتظار می کشد
اگر اندکی به پایین خم شدن را تمرین کنیم
درد جملات را شاید بتوانیم عمیقانه بنوشیم

+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 20:39 توسط الف.باران |


این زیبا رویان
که در صحنه ی فکرت
خود نمایی می کنند صورت و اندامشان
اهیچ کدامشان
بیشتر از یک مرغ ماهیخوار رذل نیستند
با همان منقار ظاهر سنگی خود
به دریایی عاشق سری می زنند
و تنها ماهی مقصود خود خواهانه ی خویش را
از درونش خصمانه می گیرند و صاحب اش را رها می کنند
بی انکه روند به درون دل این دریا ی تنها
کمی از ان اواز همراهیشاان را
که هر صبح و شب و هر لحظه ی عشق
در اسمان والا مقامی می خوانند
بخوانند در درون این همیشه تک و تنها
که در درون اش هیچ یک از ماهی ها اوازی از سر همدردی نمی خوانند
که ندارد یاری
که از سر عقده ی تنهاایی کارش شده غرق کردن

این زیبا رویان که می بینی
این زیبا رویان ظالم تر ازفرعون
با سپاه روی و ابرو و قد
ان چنان اسکندر ها ی اراده ای را کوبانده اند
ان چنان \پاشنه پاها ی نقطه ضعف
اشیل ها ی سیاستی را شناخته اند
که ندارد هیچ مردی با همه مردی
یارا ی مردی در مقابل این چنین زیبا رویان را
من شاید جونین پلین بی دئا هستم
تمام شهر ها ی ثانیه را می گذرانم
تا شاید در یکی از لحظات این زندگی تنهایم
بیابم دختری کور
که بینا ترینست برای دل دیدن ها
شاه دلی دارد بی وزیر چشم
که مبادا با چرب زبانی ظاهر بینی
بگوید حمله ی دیگر برای شکستن قلب هایی چون من
در گوش شاه ساده لوح و احمق

+ نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 19:21 توسط الف.باران |


تو مگر نمی بینی؟
این چنین کاواره ای متروک و رایگان
که در ان شراب را
را از سینه ها ی مردمان شهر می گیرند
که پر از غصست
تا دهند بر این همه نشه ها ی نیازمند
همه مستان که بیایند بیرون
ان عیانست که مترسکند برا ی غم
در مزرعه ی رفتار
تا نیاید باز اینجا ها
کبوتر هایی که از خوشی پرواز کردند

مگر نمی بینی
تلویزیون ها شان را رنگی کرده اند
اما هنوز نتوانسته اند
این متفکر ها کاری بکنند
تا جعبه ی زمان
ادم ها ی همیشه بازیگرش سیاه و سفید نباشد

کی می ایی
تو مگر نمی بینی
ان زنی را که قالیچه ی انتظار . می بافد
منتها ندارد خانه ای یا زمین مقصود
تا در ان بکند پهن قالی را

یا زنی فاحشه از جنس مرکب
که نوشته می شود
با دست نویسندگانی بی حیا
ا ما نمی تواند بنویسد هر گز
یک کلمه نویسنده اش را
بر سر سرا ی کاغذ انتقام

تو نمی توانی ببینی ؟
کودکی را که چون در خانه شان
هر شب. باران می بارد از ابر ها ی فقر
دفتر مشق هایش خیس می شود
ان وقتست
که نمی تواند بنویسد مشق ها ی رفتارش را
مثل شاگردان پر افاده ی دیگر
زیبا . خوش خط و خوانا
تا دهد تحویل ان را
در چنین مدرسه ی جامعه ی سنگی و قبری

تو مگر ببینی
بت پرستانی را در قرن مدرن
که بت پرستی می کنند کاغذ ها ی مهر خورده را
کاغذ ها ی پر عدد را
که در وقت زبان و شعار و حرف
شعر بت شکنی ابراهیم می خوانند
در وقت عمل
شاه بت پرست سرزمین ها ی قدیم الزمان می شوند

تو مگر نمی بینی
ای مرد ی که در خط ها ی مقدس احکام جوان مردی
نامت امده است
که چگونه انفاق خط کش ها ی جدایی می کنند
تا برای این دایره ی کره ی خاکی
بیشتر بکشند قطر هایی را
انقدر که هر ادم زنده درین دایره ی زمین
قسمتی از زمین را تنها برای خودش داشته باشد

تو مگر نمی بینی
یکی را تفف می کنند
یکی را با همه تف بودن . تحفه می کنند
در جمع سرد و خود خواهانه شان
چون فایده دارد برای پیکر ها ی درون سردشان
چون گرم می کند

شاعرانه گفتن کافی هست
چرا نمی ایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
تو مگر نمی بینی؟
که تاریکی راه را
بهانه ی نیامدن می کنی؟

















+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 21:0 توسط الف.باران |