گل های تلفن ای که
از ریشه ی سیم جدا شدند
پزمرده هم نشدند
بلکه
تولید مثل کرد حتی گلبرگ هایشان
شاید شقایق ها
شب بو ها
بنفشه ها
از داستان موبایل ها عبرت گرفتند
که وقتی طلاق می گیرند از ریشه
خود را می کشند
تا مبادا
کلمات دشنام
جملا ت ادمی طلبکار!!
به ان ها تجاوز کند
اگر کوزه ی ثانیه هاشان را پر می کردند
گل ها
از تقلید موبایل
ان وقت
در دکه
جای گل
مجله ی عکس گل را می فروختند
تو ازین هم که هستی گران تر می شدی!!!
خدا میلیون تومان جملات عاشقانه قیمتت بود!!!
نه دو زاری دل ساده ی من!
ممنون ازهمتون که منو راهنمایی میکنید برای این شعر هم منتظرمم!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 21:12 توسط الف.باران |
زورقی می شکافد سینه ی دریا را
اما
در دیدار دوباره ی دریا
اگر خیسسست
اگر دستان زورق به خون دریا ها الودست
باز اما
دریا نه شمشیری از اعماقش کشت می کند
نه....
دریا عاشقانه راه می دهد
اما
در رسم دریا ها
چاقو زنان کوچه ها ی اب
به دست زخم گوشمالی می شود
نه به دست زخم خورده
و اینست
که گاهی روزق ها
در دستان موج ها
که شاید
همان گوشت ها ی بریده شده ی ابند
خفه می شوند.....
و من دریا
تو قایق
من عاشقانه ستایشت خواهم کرد
اما
اگر می خواهی دریا باشم
ساده و احمق
خطناکست
بهع دست زخم انتقام می نوشی
اتشم در دل
کفش ها یش را پایش می کند
در شهر به دنبالت میفتد
و ان وقت
هرچه قدر ابی باشی
به دست سرخی اتش خواهی سوخت
بگذار دریا نباشم
نخواه بزرگ باشم
مخواه!!
کوچک هاگاهی بهترند
.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 19:32 توسط الف.باران |
خستگی اویزان می کند خود را
تازه از تششیع جنازه ی گذشته امده ام
پالتو ی سیاهم
در تن نحیف چوب لباسی
شروع می کنم
با زمزمه ها ی زبان خرفت فکر
فاتحه ی یاد اوری برای روح گذشته!!!
بسم الل......
چوب لباسی در کنج خانه لمیده
خوب یادمت هست
در ان زمان ها
نسبتی نداشتی با چوب لباسی؟
وقتی پالتوی سیاه درد
بر تن چوب لباسی
من در کنج خانه
به او خیره
برایش می خوانم همدردی نگاه را
وقتی در تمام منست
این ضخامت سیاه درد
الت چوبی نار فیق
در خانه
و من در دوردست بیرون
با پالتوی سیاه درد
بی هیچ یاری
یا...
یا همدردی نگاهی
زبانی
......
نسبتی نداشتی با چوب لباسی؟
تو که وقتی سیاهم
مرا در تهی تنها می گذاری
اما من .....
ممنون از دوستانی که تازه باهاشون اشنا شدم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 19:22 توسط الف.باران |
در خانه ی مروارید
بین سقف و زمین
غریبه است
دیوار شائن و فاصله
دیواری نیست
دیوار
همان هم اغوشی زمین و سقفست
شاید دست در دست یکدیگر داشتن
اگر شهر من صدف بود
اگر اینجا صدف
اگر ادم ها صدف را رفتار می کردند
شاید من هم مروارید
مروارید می شدی
به یک ریسمان اویزان
و جدایی ها تبعید می شدند از خشکی ذهن
مگر انکه پاره شود
ریسمان گردن اویز نبض ها
+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 16:12 توسط الف.باران |
شاید
شاخه و تنه ی شعله می خواست....!
----------------------------------------------
چوبی نرم و مرطوب
وقتی با دستان تنه و شاخه پرت شد
دل شکسته و سخت
شاخه ای خشک
که به نافش نام هیزم را بستند
دیگر در شاخه و تنه های درخت شعله ای
از تبار جنگل اتش بود
شاید شعله می خواست
جا ی شاخ و برگ مرده ای ان چوب باشد
مثل یک درخت..
نه جلادش
افسوس
انقدر همان چوب خشک شد
سنگین و سخت
تنه ی شعله ناتوان
از درخت شدن
برای این چنین بار سنگین
چوب
بر پیکر خسته ی شعله افتاد
جان میداد شعله کمکم
زیر بار سنگین هیزم
ضجه می زد
و کرم دستانش می لولیدند
بر تنه ی هیزم
تا شاید بتواند از خود بیندازدش
اما
هر گز رها نمی کرد
و چوب سیاه شد
به گناه قتل ساده لوحی
این بار
از قتل شعله
به دست هیزم ها می گویم
ای شما
که چشمانتان مه الودست به تهمت
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 23:56 توسط الف.باران |
یک قلب عددی
در سینه ی اسکناس
در جیب هامان
نبض ها ی اسکناس ها
همان کاغذ ها ی مستطیلی که خود فروشی می کنند
وهر گز در خانه ی جیب هامان نمی مانند
اسکناس ها هم حتی می دانند
جیب ها بی ارزشند
قبل ز انکه بروند این جیب ها ی....
خود فرار می کنند!!
ما اما... محالست بی محلی نزدمال!!
اینجا ادم ها نخ می شوند
به بادبادک اسکناس
هر کجا برود می روند
می روند تا پستی تا..
و انسان ها نخ هایی که از مشت رها شده اند
اه اگر ابراهیم بود
هیچ نیازی به تبر نداشت
با دستان هم
می توانست این بت بزرگ کاغذی را بشکند
منتها مجازاتش از نمرود جامعه
اپوچی فقر بود!!
چون بی ان بت
اتش هم برای ادم روشن نمی کنند!
در کاووس ناخوانده به بیداری
انسانی دیدم پول می شمارد
با قلم انگشتانش
که به جوهر ابی از مرداب دهان اغشته است
همان مرداب پر از جنازه ها ی جمله
نقطه گذاری می کرد
بر سینه ی هر اسکناس
شاید از تزریقات انگشتان خودماست
که اسکناس ها اینتقدر.......
در چنین کاووس تلخ
منتها یک مومیایی
افراشته شده از قبر خواب
مردی یا زنی یا.... دیدم پول می شمارد
پول های خوابیده بر هم را
از خواب بیدار می کرد
با پسس گردنی انگشت
و سرانجام به جیب می برد
پول ها در جیب خمیازه می کشیدند
و کسالت درون خود را به جیبش می بردند
شاید اینست
که جیب مردمان شهر
اینچنین خواب الودست
در خالی کردن خود به روی یک دست!!!
اه کمک
غرق شدیمم!!!
قایقی نیست روان بر این همه اسکناسس!!!
قایق این دریای عجیب
شاید از چوب جنگل ها ی سرشتست
اه کمک
ادم ها کاغذی شده اند
انقدر وصله زدند این مستطیل ها را
انقدر...
شاید شیطان دلش سوخت
نکرد سجده به انسان
تا اگر روزی کاغذی شد
از اتش وجود شیطان
ادم اتش نگیرد!!
اه کمک
انسان ها کاغذی شده اند
براردر چند تومان؟؟
هی دست فروش زمانه!!
دل یک انسان گوسفند شده!!!
در نورم اکنون کیلویی چند تومان؟
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 18:33 توسط الف.باران |
کرایه می گیرند
برای چند کیلو متری که سوار می شوی
اگر
از شیطان بابت این همه حملش
کرایه می گرفتی
اکنون قارون قرن بیستم بودی
بی مزاحمت ها ی موسی!!
......................................................
این راه تاریک خواهد بود
خورشید می ترسد
نمی تابد
صدایش کن فانوس مرا بیاورد
از ان چیزی خواهم اموخت
اخر
نور را می نگرم
که حتی در اسارات قفس هم
باز روشن نه در سفر به فعل کدرشدن
باز می جنگد
با سایه ها
باز می جنگیم
می جنگ..
شناسه ها را اشنا کنید در یک معنی
..................................................
کاکتوس
بیشتر گل داشت
تا یک ساقه
با همه قربان صدقه ها ی اسمان
چندین گل خار
یک گل ...
مهم نیست که بوییده نمی شوند
اما برای .کاکتوس همیشه ......
(تقدیم به شکوفه های مغرور که با بی محلی زمستان خشمگین می شوند ببین چه زشت×!!!)
راستی کدامین حماقت گل را متضاد خار ها سروده است؟
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 16:38 توسط الف.باران |
لحظات ورق خورده اند
همه در گور حافظه
تنها وداعست که هنوز می تپد
دست تکان می دهد
انگار بر سر هوا دست نوازی می کشد
و به کودک هوا می گوید
مواظب خودت باش
اخر ان عاشق من دیوانه است
در سینه اش می روی شاید بمیری!!!
خوبست دلش برای هوا می سوخت
لحظه ی وداع پر رنگست
دست تکان می دهد
انگار دستانش تخته پاک کن
و من یک نوشته
مرا پاک می کرد
نمی دانست
که پاک کن از پاک کرن ها. سیاه
اب
از گل کشتن ها گل الود
و...
دستانش وقت وداع
انقدر مرا پاک کرد
دیگر بوی شب بیداری ها می دهد
دیگر سیاه شده است
دستانت را ببوی
شاید انقدر شب بیداری به درونت سر کشی کند
که حتی در چرت قلبت هم نخوابی
دستانش را تکان می دهد
پایان پدیده ای غم انگیزست
دست تکان می دهم
دستانم از کنار دلم که پر از شعله است
کنار می روند
و بدنه نیمه سوخته ی خود را
انقدر تکان می دهند
تا شاید اتششان وداع کند
در دوردست
با فاصله از جنگلی در حال سوختن
دست تکان می دهم
دستانم از دلم فراریی!!!
دلم
همان جنگلی در حال سوختن
پایان پدیده ای غم انگیزست!!
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 16:43 توسط الف.باران |
اهااای گالیله!
از کجا دانستی زمین می چرخد
با وجود حماقت کشیشان زمانت؟
صدایم را می شنوی؟؟
پاسخ گوی از کجا؟؟
من خوب می دانمت
ایا تو همین فکر مرا می کردی
که اکنون در مغزم رزه می رود؟؟
.
اخر
با خود می گویم
این همه له شدن با پا ی اد مها
این همه فساد ها ی تکراری
این همه سیا هی ورزیدهه!!!
هیچ کس نمی جوید؟؟
شاید برای نور؟؟!
ایا فکر می کنند تمام زمین لجنست ؟
هر که نشناسد
زمین خوب می شناسد خود را
باور ندارد که دلش اینگونه شده باشد
و هم اکنون
می گردد تمام زیرو بر خود را
به دور خود می چرخد
تیز بینانه بدنش را مرور می کند
تا شاید انسانی را بیابد
که خود را له می کند تا کس دیگر را له نکند
انسانی را که
با نور شعبده بازی می کند
در مقابل چشمان فردا
جیب هایش را می گردد
شاید معصومی هنوز می بافد اندیشه هایش را
یک شال گردنی
برای گردن عریان حقیقت
که دیگر هر روز نحیف تر و نحیف تر می شود
تا.....
...
اهاایی گالیلهه!!!
..
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:15 توسط الف.باران |
زمستان رقصی کرد
بر صحنه ی زمان
و اب عاشق شد
عاشق زمستان
یخ بست و عاشق شد
اخر
مگر نمی بینی
همین اب که در تابستان گذشته ها
اینه برای هر جسم رهگذری می شد
اکنون سفید ست
اری
اینه ای شده تنها برای زمستان
و سفیدیش از پالتوی سفید زمستان
که در تمام وجو این زلال
انعکاس یافته زیبایی خود را
زمستان ساده بود
عاشقا نی پیدا کرد
در پاییز و بهار چند رنگ
اب خوب عشق را می دانست
بی محل ازین رهگذران عشوه گر رد شد
...
بهار خسیس بود
از سبزی برگ هایش
هیچ برای زمستان به ارث نرسید
اما زمستان باز
برف ها ی خود را کافوری بر ریشه های همین درختان کرد
اینست مادر سبزی درختان
که بهار چشم خود را با ان ها سرمه می کشد
و ارایش....
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 19:48 توسط الف.باران |
باران امد
گل چتر
بر سر ادمها رویید
چند روزی بعد
گل چتر بر سر زمین امد
با خود گاهی فکر میکنم
در مغز زمین
لحظات کش می اید
یادت باشد
بوسه ی ما در مغز زمین باشد
شاید لحظه ی بوسه کش بیاید!!!
باران امد
ای ادم ها
این دیوار چتر چیست!!
بین قطره و شما
بگذارید عابر قطره
بر زمین بدنتان گذری بکند
خیابان ها
به حرمت عابرذان خط کشی شدند
شاید
شما هم به حرمت قطره
با سوگند و رنگ حسی ....خط کشی بشوید
باران امد
پر و مو و .. در نمناکی
می چسبند
به زیر باران بروید
تا اگر مرغ امین به شما بنشست
پر او بر بدنتان بچسبد
امید مغزتان بدود
که اری مرغ امین ما را هم دیدیه
شاید فردا در باز کند برای ارزو
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 22:25 توسط الف.باران |
نه اب را
نه اینه را هیچ مداد رنگی محبتی
در اغوش کاغذ نمی گذاشت
اخر رنگ در حضور و غیاب
ان ها را یادش رفته بود!!
شاید
شمشیر نمی خواست مثل اب و اینه
در نقاشی یادش نقش بازی نکند
شاید
دوست نداشت دم و باز دم بی محلی را
در هوای ذهن و .. تمام...
اجسام خسیس بودند
هرگز رنگ خود را طارف نمی زدند
درخت خسیس حتی به ابی
که برایش نوزاد برگ را می زاییدد
کمی از سبز خود را با نام انعام هم نمی داد
شمشیر دوست نداشت......
وقتی خساست را دید
اینجا جاذبه . عقده شد
به درون سینه ها رفت
تا شمشیر قرمز رنگ شود
این بار مداد رنگی زیبارو او را هم صدا زد
شمشمیر من و تو دوقلو نیستیمم!؟؟
کاش ادم ها اینجا بدانند
شمشیر مانند ها
برای انکه رنگی داشته باشند
خون ریختند!!!
تا در نقاشی روزمرگی
به ان ها محلی بگذارند
همه از حسرتست حسرت ..ح.....ت
وشاید....
به امید ان روز که در مغازه ها ی بشر
مدادرنگی بی رنگ را هم بفروشند
کسی...
و مادر عقده قرص ضد بار داری بخورد!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 17:52 توسط الف.باران |
حتی تو پ هایی
که درونشان هوایی مرده است
و دلشان....
خالی تر از باد
پس از سقوط بر زمین
اندوهگینی و سکن را پیشه نمی کنند!!
تو پ ها هم قل می خورند
با تمام سقوط
نا امیدی را تف می کنند
و قل می خورند تا پا ی راه دیگر
اما ما ااگر....
دیگر نگاهمان به تمام در ها و راه ها فلج می شود
......................................................................
می بارد اشک
و شاید خون ابی
هوای بارانیست!!
جنگ جنگ!!
ابر ها می جنگند
خون و اشک
شاید چون ابر ها لباس شباهت هم
به تن نکرده اند
از اسمان اوج خود به پست باریدند
اسمان جنگ را دوست نداشت
اخر
یک ابر مو ها ی فرفری سفید پیرزنی
دیگری یک پر چرکین پرنده ای ولگرد
به ابر ها تفاوت می بارید
اما ستاره ها مثل هم بوددند
همه ابی
همه یک شکل
هیچ یک بر ماه نبود
همه در شب
دوستشان دارم
و هیچ یک از ستاره ها نبارید
شاید اگر ما هم شبیه شویم
از انسانیت نباریم
بیا
بیا شبیه شویم!!!
و فراموش کنیم تقویم را
او را همیشه می شود به گذشته ورق زد
اما بیا این کاغذ و قلم شاعرانه ها ی من!!
میز ذهنت خلوتست
تقویمی در ان بزار که
که ورقات ش تنها یک بار ورق خوردن .عمر داشته باشند
......................................................
لبا س ها یپاره!
دوستشان داشتم
اخر حداقل تکه ای از وجودشان
به عشق تیزی یک جا
خود را از تارو پود قانون کندند
و به بوسه زدن افتادند
با تمام انکه
خوب می دانند برای بازگشت
نخ و سوزن تنبیه. درد اورست
اما لباس ها ی پاره عاشقانه اند
اینست که همیشه لباسم پاره است
و تو از لباس هایم بدت می اید!!!
ولی
تو مگر ادعا نمی کردی به عشق اعتقاد داری؟
...........
درد حتی از خود فرار می کند
د
ر
د
حروفش هرگز به هم نخواهند امیخت
از خود فرار می کنند
درد. درد خودست
...............................
چرا ابشش را به ما نداد؟
و نشدیم
مثل ماهی ها که اب اسمان و زمینمان باشد؟
ماهی ها
هرچه می دوند
اب همراهشان نخواهد دوید
و انسان ها!!
یک بار
در وسعتی خاکی
دستانت را باز کن
تنها دویدن را صرف کن
ببین
خدا می دانست روزی انسان باید تنها بدود
پس
او را با هوا امیخت
تا وقتی می دوی بتوانی وزش هوا را ببویی
اری
تنها بادست که در دویدنت
با تو می ودود
اما
هر انسان دیگر شاید
از تو کند تر
از تو سریع تر باشد
یا بایستذ
یا....
اما باد را اگر بدوی
حس خواهی کرد!!!
بدو
باد تنها نخواهد گذاشت تو را
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 19:5 توسط الف.باران |
اه می گویم
سینه ام خود را جلو می کشد
تا مبادا این حرف گداخته
سطح پر سکوتش را بسوزانند
اه می گویم
تنها به این علت که چه زود
حماقت درخت شد بر باغچه ی عقلم
ریشه گستراند.مرا گستراند به تو
......
من نور شدم !!!
اما نا ی تابیدن ندارم
تنها می دانم
عاشق هیچ جسمی نبودم
بر پشت هر جسم سایه ی تنفرم سایه بود!!!
اما شیشه ها
شیشه ها فرق داشتند
اری
اینست که هیچ شیشه ای دیگر سایه ندارد
و اکنون
چون یک شیشه معشوقه ام شد
یک عینک افتابی کوچک
توانست مرا سیاه کند
نوری با چنین وسعت
به دست کوچکی عینک افتابی مرد!!!
معشوقه ها با تمام ظرافت
قدرت......
............
اه می گویم
پرنده ها ی اه
لانه بسازیذ بر درخت خانه ی ان ها
و نان جوجه هایتان را
از دخترک بدزدید
ان وقت شاید مرغان امین شوید
بیایید ارزویم را.....
.........
+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 16:43 توسط الف.باران |
سیب ها رنگ خون را بر روی خود
و رنگ صورت را در درون خود دارند
اری اینست که می گویند سیب ها عاشقند
که هرگز درونشان را پنهان نمی کنند
فریاد می زنند ان را در ...
چه خونین چه گاز زده
درونشان بر رویشان!!
+ نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 12:28 توسط الف.باران |
سایه ها بر زمین خود را به خواب زده اند
در گوشه ها و کنج ها
تکیه بر دیوار ها
این نشه ها ی تیره
خاموشی خود را سیگار می کشند
اری
حتی سایه ها هم هیچ دوست ندارند
در مقابل ادم ها بایستند
ببینشان باشند
رو در رو .جزشان باشند
از ترس سیاه تر شدن
از ترس تیغ ها ی اندیشه
از ترس دریده شدن
سایه ها هرگز نخواهند ایستاد
از سیاهی ادم ها می ترسند
خود را به خاموشی زده اند
یا بر زمین...
یا بر دیوار لمیده
مثل تماشاچیان تئاتر رذالت ها ی ما.
..
...
.....
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 21:8 توسط الف.باران |
اینجا همیشه
شب بر ان بالا لم داده است
ان ها روحشان را با اندوه اب می کشند
اما
من با تمام تبسم درون
اسمان را می بویم
اخر اگر همیشه شب باشد
برای سوی دیگر
با بوسه ها ی نور خواهد بود
اری
در عشق ساده باید گفت
اسمان عاشق شده است
خورشید دلش
در ان سوی دیگر زمین گیر کرده
و هرگز ان را پس نمی گیرد
تا در نگهانی غروب باز شب طغیان کند
اسمانم دیگر مثل تو نیست
با تمام ابی بودن
اها ی عاشقان دورغی
اسمانم یاد گرفته چگونه عاشق باشد
راهش از جنازه ها ی سرسخت سنگ بود
از تن ها ی خشن ان ها گذشت
و بی لجن شدن بی....
چه جوی.ابی ماند
وقتی در تخت ماسه ها و گل ها ی نرم
خود را رها کرده بود
بیشتر گل الود شد
سنگ ها رفیق تر بودندبا تمام سختی
از گل هایی که شاید نرم تر بودند
اما در ظاهر نرم خود
چه قاتل هر چه رنگ زلال بودند
تو دلت سنگست
جو ی نگاهم را از دلت گذراندم
به ابی عشق ماند
من منمی دانم
شاید احمقم که عاشق سنگ دل ها میشوم
اما دوسستت دارم
وهنوزم نگاهم ابیست
+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 19:10 توسط الف.باران |
اعداد هم مقام دارند
در شناسنامه ی رفتار خود
اما به بزرگی نیست
هر عددی وجودی بیشتر را در دل خود جای دهد
در ریاضیات معنی بزرگترست
پنج از نه عظیم ترست
اما نه. نه وجود را در دل خود دارد
دوست دارد
کاش بین ادم ها هم
عاشق تر ها بزرگتر بودند
--------------------------------------------
وقتی نزدیکی از خجالت اب میشوم
کاش در ان زمان
یک دل رحم در دهان اسمان نی بگذارد
اسمانی که این همه باران داده
تشنه است
ان وقت اسمان با نی خواهد نوشید
اگر جاذبه نیست تا اب به اسمان برود
من هم در ان موقع به اسمان می روم
از جاده ی نی
اگر اسمانی بشوم
ان وقت اجازه می دهی دوسستت بدارم؟
+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 19:9 توسط الف.باران |
غرور نور را دیدیم
وقتی منشوری با او دست داد
در رنگین کمان منشور
همه ی رنگ ها در کنار هم بی جایگاه
چه ساده نشسته بودند
اما جامه ی سفید نور
تنها رنگی بود که به میانشان نرفته بود
انگار هم رنگی با ان ها را
کفر در دین شان می دانست
نور چرا نور شد
اگر.......
خدا کند در بهشت نور هم رنگ نور باشد
هم در میان رنگ ها ی خاکی رنگین کمان
اگرنه....
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 22:11 توسط الف.باران |
ببین چه قدر کوچکیم
کوه را در مربع یک پنجره جا داده اند
اسمان را در دایره ی یک دوربین
و وسعت اتاق را در مستطیل حقیر اینه
حتی قطر خورشید را
در ظرافت کاغذ جا ی داده اند
اما در خودمان....
ببین چه قدر کوچکیم
در مجاورت ادعاهامان به وسعت
حتی صدا را ر خود نتوانستیم جای دهیم
صدای وجدان!!
چه به اجسام
حرف احمق ها بین ما اینست
برای جا دادن دنیا در خود
نباید بزرگ شد
باید دنیا و اهلش را کوچک کرد
دنیا را با له کردن کوچک کرده اند
اخر خورشیدی در قلب هاشان نیست
تا منبسط کند روحشان را
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 18:32 توسط الف.باران |
کاش باد جای انکه بر زمین بیاید
به سوی زمین می وزید
ان وقت زمین در وزش بود
تا تو نتوانی خود را به اسمان پرت کنی
اخر می دانم
پرین از اتومبیل محرک خطرناکست
من هزار بار پریده ام!!
کاش باد زورش زیاد بود
مرا با خود می برد
ان وقت تمام برگ ها را در بغچه ای جمع میکردم
و به استخوان خشکیده ای
که در دیروز نفی ات
کاشتی بر خاک اندیشه هایم
وصله می زدم
درختی خزانی!!
ان وقت حتما در بهار زنده می شدم
مگر نه؟؟
سبزه سبز...................
کاش به باد الفبا یاد بدهم
ان وقت
دفتری به او بدهم تا خاطراتش را بنویسد
مثلا وقتی کلاه مد عابری را می دزد
در کلاه مرد چه قدر فکر بود!
از ان فکر ها ی زنگ زده می گویم!!
+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 20:35 توسط الف.باران |
یک چشم ماه
و یک ابروی هلال
همین و بس در صورت ابی اسمان
حتی ظهور ابرو هایش
تا چشمانش فاصله داشت
تا مبادا کسی
از عشق به چشم و لبروی اسمان
باز حریص تر شود برای....
اری
خدا به اسمان یک چشم داد
تا گریه ها های اسمان
از شرارت ها ی زمینش
غرق نکند ویروس ها ی دوپا را
خدا چه عاشقست
+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 20:31 توسط الف.باران |
حتی یک بعد اهنی کوچک
اگر هر دم رنگ عوض کند
جان خود را مهد حیله ها کند
هزاران و شاید بیشتر
بعد اهنی بزرگتر
خریت را پذیرایی می کنند
از چند رنگی ان کوچک
ادم ها اینجا هزار لباس
هزار رنگ دارند
هر بار بر تن حرف هاشان
یک لباس جدیدی می پوشانند
می خواهند چراغ راهنمایی
این چهار راه مسافر بشوند
شاید من...
اما لباس سیاه را
بر تنم دوخته ای با نخ و سورزن نگاهت
نخ و سوزن نگاهت
با انکه همیشه در زکمستان نا امیدی
برای شال نوعی دلنسشینی را بافته است
اما همیشه نخش سیاهست
+ نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 20:45 توسط الف.باران |