خستگی اویزان می کند خود را
تازه از تششیع جنازه ی گذشته امده ام
پالتو ی سیاهم
در تن نحیف چوب لباسی
شروع می کنم
با زمزمه ها ی زبان خرفت فکر
فاتحه ی یاد اوری برای روح گذشته!!!
بسم الل......
چوب لباسی در کنج خانه لمیده
خوب یادمت هست
در ان زمان ها
نسبتی نداشتی با چوب لباسی؟
وقتی پالتوی سیاه درد
بر تن چوب لباسی
من در کنج خانه
به او خیره
برایش می خوانم همدردی نگاه را
وقتی در تمام منست
این ضخامت سیاه درد
الت چوبی نار فیق
در خانه
و من در دوردست بیرون
با پالتوی سیاه درد
بی هیچ یاری
یا...
یا همدردی نگاهی
زبانی
......
نسبتی نداشتی با چوب لباسی؟
تو که وقتی سیاهم
مرا در تهی تنها می گذاری
اما من .....
ممنون از دوستانی که تازه باهاشون اشنا شدم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 19:22 توسط الف.باران |