برگ های به قتل رسیده باز جان گرفتند با جادوی جادوگر نارنجی پوش بر جاروی او سوار و کوه ساختند در حاشیه ی خیابان تا شاید درخت بر دامنشان بروید و با تمام وجود ان را از خود بیندازند با یک جرعه فوت کردن باد و اینست جنایت درختان و انتقام بیهوده ی برگ ها جای دار بر گردن درخت هزاران مدال سبز می اویزند!!!! انگار که در طبیعت کشتن صواب دارد ........................................................ تو مرا از خود انداختی اما من از اشک خیسم در زمین قاب میشوم جادوگر هم مرا بر جارویش سوار نمی کند تو مرا انداختی اما نمی...
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 21:36 توسط الف.باران |